X
تبلیغات
کتاب آفرینش

کتاب آفرینش

گم شده های جهان روزی باز خواهند گشت !

درست حدس زدی ٬ من اینجا نیستم !

همه ی خانه را بگرد

اتاقم را ٬ که در آن کودکی می کردم

کمد را که مخفیگاه گنج ها بود

حیاط را که باغ مرموز بنفشه ها بود !

درست حدس زدی ٬ من اینجا نیستم ٬ کوچه را بگرد ٬ شهر را ٬ زمین را !

زیر صخره هایی که نامه پنهان کرده بودیم را بگرد ٬ آنجا هم نیستم !

روزهایم کوتاه شده است .

نیمی از روزهایم از آن تو !

نیم دیگرش نیستم ! نمی دانم کجا !

شاید در سیاه چاله ای عمیق در کهکشان ها

شاید در اعماق زمین

شاید کنار پیاز لاله ای در گلدان کوچک سفالی !

زمانم کم شده است ٬ نیمی از زمان را گم کرده ام .

زمان را کجا پنهان کرده ای زمین ؟

من اهل بازی نبودم  ! تو مرا انتخاب کردی !

بازی ام را تو ساختی ! تو همبازی ام کردی !

رد پایم را نگرد ٬ مرا پیدا نکن ! بگذار روزهایم کوتاه بماند !

همه ی روزهای کوتاهم برای تو !

تویی که نیستی ٬

تویی که هیچ از تو نمی دانم !

مرا ببخش اگر روزی دیگر نیستم ٬

 دنیایی خوشتر میان دو جهان است ٬ نیمی از مرا به دنیای دیگر ببخش !

 نیم دیگرم از آن تو

مادرم ! پدرم ! خواهرم ! دوستم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:58  توسط سعید وفا  | 

نوروز یاد یادهای از یادرفته است .

نوروز خاطره ی دویدن در باغ ٬ و ساختن کلبه های چوبی و کوره های آجری ست .

نوروز بوی عطر پیراهن مادر است . و لباس های نو شب عید من .

نوروز پیاز لاله ای ست که در آرزوی گل دادن به خانه ی ما آمده بود .

نوروز یاد یادهای کودکی ست .

یاد بوسه های مادر بزرگ است که روز اول عید مهمان گونه هایم می شدند !

نوروز چیدن سفره ی هفت سین به دست مادر است . و عیدی گرفتن از میان صفحات متبرک قرآن .

نوروز قرآن مادر است .

همه ی همه ی نوروز به اندازه ی یک لبخند مادر است .

نوروز یاد شکوفه های آلبالوی باغ است که عکس های عیدمان تصویر آنهاست .

و صدای نوروز صدای مهمانی هایی ست که می رفتیم . و می خندیدیم . و به یک شیطنت کودکی همه دنیا را شاد بودیم !

نوروز بهانه ای بود برای پریدن روی رخت خواب های انتهای اطاق و خاک بازی کردن در باغچه ی دایی ناصر !

نوروز آش ۱۳ به در بود که همه می آمدند و آش می خوردیم .

نوروز یاد روزهایی ست که با هر دست انداز بوی آش فضای ماشین مان را پر می کرد !

نوروز پیک شادی بود که پر از غصه بود .

نوروز یعنی یاد اولین معلمم خانم حاج یوسفی ٬ که برای چهارشنبه سوری کلاس را تعطیل کرده بود .

نوروز یاد خانم سمیعی بود وقتی به ما یاد داد " فمن یعمل مثقال ذر‌‌ة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شر یره "

نوروز گل های شمع دانی خاله جون بود و کپلمه های خوشمزه اش . و فندق های آجیل شان که از فندق های همه بزرگتر بود .

نوروز تاب حیاط خانه ی دایی جان بود ٬ زمانی که با تاب به آسمان می رفتیم و ماه را یه خانه می آوردیم .

دلم برای نوروز تنگ شده است ٬ برای بوسه های مادربزرگ ٬ برای هفت سین های مادرم !

نوروز یاد یادهای همیشه زنده است !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:57  توسط سعید وفا  | 

رازهای فراموش شده ی آفرینش - شماره یک - خواستن

زمین و زمان و همه ی آنچه هست هنگامی آفریده شد که تو خواستی !

طومار این آفریده ها زمانی در هم پیچیده می شود که تو آن را٬ زمان را ٬ اراده کرده باشی !

خواستن !

این بزرگترین رازی ست که به هزار زبان و هزاران اشاره به ما آموختی ٬ در قلب های ما انسان ها ٬ در پنهان ترین لایه ی روح آدمی ٬ نهان خانه ی باورهای درونی مان آن را نمایاندی !

و ما هنوز یادنگرفته ایم که برای داشتن هر چیزی باید آن را بخواهیم و آن را بسیار بخواهیم !

در وجود آدمی خواستن دیرینه ترین نیاز بوده است . از سنگ پرستی تا یکتا پرستی همگی جلوه هایی ست از خواستن ٬

همیشه بخواهیم ٬ خواسته های خود را با صدای بلند بگوییم . شکر کنیم ٬ درخواست کنیم ٬ آرزو کنیم ٬ دلتنگی کنیم ٬ گلایه کنیم ...

همه را بگوییم ٬ همه را ! حرف ها تا گفته نشوند تا خواسته نشوند به دانه های متبرکی می ماند که کاشته نشده اند

رشد از زمانی آغاز خواهد شد که ما خواستن را آغاز کنیم .


پاورقی : خیلی وقت بود که دوست داشتم در مورد خواستن موضوعی بنویسم . دوست داشتم اول از خودم شروع کنم بعد حرف بزنم . وقت هایی که نماز می خونم و خواسته هام رو مطرح می کنم احساس می کنم به اونها نزدیک شدم . حدقل زمان هایی که پیوسته و با اشتیاق نماز می خونم اینطوری ام . راستش مدت هاست که این پیوسته خواستن ها رو فراموش کردم . و این ماجرا احساس تنهایی و بی پناهی توی وجودم ایجاد می کنه .

من کاری ندارم که به چه زبونی خواسته هامون رو مطرح می کنیم ٬ به عربی توی نماز ٬ به فارسی ٬ توی دعا یا به هر زبونی و هر لحنی ! این ها مهم نیست مهم همون خواستن ماست .

من به نماز اعتقاد دارم ٬ وقتی نگاه می کنم می بینم که یک بار صبح زمانی که هنوز خورشید طلوع نکرده و روزمون رو شروع نکردیم ٬ یک بار ظهر در میانه روز ٬ یک بار غروب که دست از کارکشیده ایم و یک بار شب پیش از آنکه روز را ترک کنیم به آنچه خواسته ایم فکر کرده ایم ٬ برای رسیدنش دعا کرده ایم و به حقیقتش امیدوار شده ایم !

این همان راز خواستن است ٬ می خواهم خواستن را دوباره از نو شروع کنم . شما هم بخواهید ٬ با هر زبانی که دوست دارید ٬ در هر زمانی که می خواهید . بی حکمت نیست سخن او که گفته است :

بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:57  توسط سعید وفا  | 

و کودک از بزرگی رسالتش در جهان کوچک است که می گرید

یه کم طول می کشه که ارتباط تو با کائنات برقرار بشه ٬ مثل کانکت شدن به اینترنت .

یه گوشه بشین و چشمات رو بنند . به جای صدای جیغ های ممتدی که همیشه از کامپیوتر می شنیدی اینبار صدای موسیقی می شنوی .

تو را به کائنات متصل می کند این گوشه ی خالی اتاق . درست به نقطه ی آغاز آفرینش

صدای پرنده ها را می شنوی ؟

 بی جهت نیست که صدای پرنده ها همیشه برای ما زیباست . بدرقه ی ما از بهشت ٬ صدای بلبان بوده است .

و نوایی که در صور دمیده می شود و تو را به زمین می خواند .

جشنی ست در هر دو جهان .

در میان گلوله های نور می رقصی و می رقصی .

و چه لحظه ی زیباییست وقتی که به دنیا می آیی !

نفیر گوش خراش شیطان بر آستانه ی جهان نقش می بندد که از آفرینش دیگری خشمناک است .

تو آفریده شدی . آمدن تو یک نماد است . نماد امید به آدمی ٬ امید به زنگی شایسته

امید به رسالتی که در میان نغمه سرایی بلبلان  برای تو نوشته شد .

رسالت من چیست ؟ رسالت تو انسان بودن است .

گریه نکن کودکم !

کودک تو شیر نمی خواهد . کودک ات از بزرگی رسالتش در جهان کوچک است که می گرید .

 کودک هنوز نغمه های بلبلان را در خاطر دارد .

بال های فرشته ی پیام رسان را نیز ٬

و صدای حق را :

" تو هیچگاه کودک نبوده ای انسان من ٬ تو بزرگ ترینی ٬ تو شایسته ترینی برای خلقت ٬ روح من در تو جاری ست . به زمین برو و مرا در میان انسان ها پیدا کن ٬ خدای حقیقی در میان شماست ! نه در ابرها و آسمان "

من اما تنها رقص برگ درختان در وزش نسیم را به خاطر دارم ٬ نسیمی که مرا به اینجا رساند !

نگران نباش ! همه چیز را پیدا خواهی کرد ٬ خدا را پیدا خواهی کرد . خدا در جستجوست که پیدا خواهد شد !

عروسک های کودکی تو را یاری می رسانند ! خرس عسلی را به خاطر می آوری ؟ او جزئی از رسالت خدا بود تا همبازی تو باشد .

رسالت تو مسیری ست که برای تو نوشته شد ٬ و تو خود آنرا خواهی ساخت .

گام های توست که جهان را می سازد .

هرگاه فراموش کردی که برای چه آمده ای ٬ لحظه ای به گوشه ی خلوت اتاقت برو ٬ زانوانت را بغل کن . چشمانت را ببند و به کائنات متصل شو !

تلاش کن ٬ همه ی ما وصل خواهیم شد . همه ی ما نغمه ی بلبل ها را به خاطر خواهیم آورد . و وزش نسیم را روی گونه هایمان حس خواهیم کرد .

سعید وفا / ۲۴ دی ماه ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:56  توسط سعید وفا  | 

آیینه هایی که قول داده اند جز حقیقت هیچ نگویند !

آيا در زمين گردش نكرده‏اند تا دلهايى داشته باشند كه با آن بينديشند يا گوشهايى كه با آن بشنوند در حقيقت چشمها كور نيست ليكن دلهايى كه در سينه‏هاست كور است ( آیه ی ۴۶ سوره ی حج )

چشمهایت ! جشمهایت کجاست ؟

چشم هایم ؟ من که می بینم ! تو را می بینم ! زمین را می بینم ! آسمان را می بینم !

چشم ها تنها برای دیدن نیست ! چشم هایت را جا گذاشته ای !

چشم هایم را در میان بوته های گل داوودی جا گذاشته ام ٬ یا در خیابان هنگام خریدن روزنامه ! شاید در زمانی که ...

نه سکوت نکن ٬ بگو ! کی ؟ کجا ؟

هیچ ! شاید زمانی که به آن دختر نگاه می کردم ٬ چشمانم را در میان آرایش اش جا گذاشته ام ! شاید زمانی که " س " به من دروغ می گفت ! شاید زمانی که به چشمان " ح " خیره شده بودم !

امروز " س " به من دروغ می گفت و می ترسیدم که به چشم هایش نگاه کنم ٬ چشم ها هیچ وقت دروغ نمی گویند ٬

زبان من به " س " دروغ می گفت ٬ و چشم های من به او حقیقت را ٬ و چشم های او دروغم به سخره گرفته بودند !

چشم ها زبان دیگری دارند ٬ با هم حرف می زنند بی آنکه شما فهمیده باشید !

و من یک روز عاشق چشم های " ح " شدم بی آنکه او را دیده باشم ! چشم هایش از فاصله های دور مرا سحر کرده بود !

جهان چشم ها فاصله ندارد ٬ زمان ندارد ٬ دروغ ندارد !

لبخند بزن ٬

لبخند بزن ٬

نه ٬ نشد ! چشم هایت نگران است

لبخندت باطل باد که مدام دروغ می گویی !

همه ی همه ی وجود خدا را در چشم های انسان ها خواهی دید ٬ چشم ها آیینه ی خداست !

آیینه هایی که قول داده اند جز حقیقت هیچ نگویند !

همه ی جهان را در چشمانت خواهی دید ٬ چشم هایت شعور مطلق کائنات است !

چشم ها بیمار می شوند و تو را بیمار می کنند ٬ زمانی که بیهوده نگاه می کنی !

دریچه ی قلب توست ٬ گذرگاه ایمانت ٬ چشم هایت ایمانت را می برد اگر بیهوده نظاره کنی !

و ایمانت می بخشد ٬ اگر خوب به آنچه هست بنگری !

چشم های ما آیینه ی خداست ٬ نگاه ما بزرگترین معجزه ی آفرینش است ٬

و ما هنوز از خدا معجزه می خواهیم در حالی که چشم هایمان را اسیر دروغ هایمان کرده ایم !

به چشم هایت خوب نگاه کن !

جهان در چشم های ماست ٬

سعید وفا / آذر ۸۸

نوشته ی مرتبط ( لبخندش انرژی بود - ساره وفا )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:52  توسط سعید وفا  | 

پاییز ...

به من می گویی از پاییز بنویسم ! مگر تا به حال درباره ی چیز دیگری هم نوشته ام !

نوشته های من همه در پاییز آفریده شده اند ٬ پدرشان پاییز است ٬ مادرشان پاییز است

خداوندشان پاییز است .

آغاز و پایان آفرینش است این فصل ٬ پلی ست میان دو جهان ٬ از گرمای دلنشین مهر تا باد سرد ماه دی ٬

و باران که در آبان می بارد ٬ و می بارد ٬ و می بارد

و هم زاد اردیبهشت است این ماه ٬

مداد های رنگی ات را نمی خواهم ٬ از پاییز می نویسم تا همه ی نوشته هایم رنگین شوند ٬

رنگین کمان آسمان خداست پاییز

پاییز نقطه ی آغاز من بود ٬ و بهترین روزهای زندگی ام ٬ و بی شک نقطه ی بی انتهای زندگی ام !

سعید وفا / پاییز ۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:51  توسط سعید وفا  | 

مثل اسباب کشی مادربزرگ , مثل روشنایی آسمان

صبرکن بگذار لباس های مهمانی ام را بیاورم ٬ شاید جشنی در کار باشد !

- جایی که می روی لباس ها به کارت نمی آید ٬

من نگرانم ! بگذار سند خانه را ٬ کارت شناسایی ام ٬ کلیدهای کمد اتاقم را بیاورم !

- آنجا هیچ سندی اعتبار ندارد ٬ برای شناسایی ات کارتی نمی خواهند ٬ و هیچ درب ای نیست که با کلید های تو باز شود !

می شود تو بروی ٬ من قول می دهم آهسته آهسته می آیم ! کفش هایم ! کفش هایم نیستند !

- برای راه رفتن کفش نمی خواهی ٬ با نگاهت راه خواهی رفت ٬ عجله کن !

قرآن مادرم ٬ آخرین عیدی مادربزرگ ! آنها را دیگر اجازه بده بردارم !

- قرآن مادرت همین جا چراغ تو بود ٬ چراغی که خاموش ماند ٬ عیدی مادربزرگ را خرج کرده ای ٬ سال هاست از عیدی مادربزگ تنها خاطره ای در ذهنت مانده است !

- بیا برویم ٬ تردید نکن ! دیر می شود !

گلدان ها را آب نداده ام  ! زود می آیم !

- بیا برویم ٬ همیشه دست هایی برای آب دادن به گلدان ها هست !

ساعتم ٬ ساعتم را بردارم ! بی ساعت از کجا بدانم در چه زمانی ایستاده ایم !

- زمان ! این تنها کلمه ای بود که بشر نفهمید ! کاش زمان را فهمیده بودید !

دفترهای شعرم را بردارم ؟ اینجا امان ندارند ! دزدی شبانه شعرهایم را خواهد برد !

- شعرهایت ٬ کلمه هایت ٬ اگر عطر خدا بدهند خود با ما خواهند آمد ٬

دفترهای خاکستری ام را پاره کنم ٬ به گمانم آنها بوی خدا نمی دهند !

- مجالی نمانده است ٬ باید برویم ! دفترهای خاکستری ات را پیش از این باد با خود برده است !

 

امروز مسجد پدر یکی از دوستانم بودی ٬ یکی از انسان های ثروتمند شهر ٬ شناخت زیادی از ایشان نداشتم و از راه زندگی اش در طول حیات بی خبرم . زمانی که با آرش در مسجد نشسته بودیم به این فکر می کردم ٬ که چه چیز را می توانیم با خود ببریم ٬ و آنچه  که باقی گذاشته ایم برای ما چه خواهد کرد !

مادربزرگ زمانی که می دانست باید برود ٬ لباس های نو را در کارتونی گذاشت و سپرد که بخشیده شوند ٬ درست مثل یک اسباب کشی کوچک ٬ مادربزرگ با خیال راحت رفت .

کاش روزی که بخواهیم برویم مانند مادر ٬ تنها دلبستگی مان به این دنیا  دو کودک گریانمان باشد ٬ و نه چیز دیگر !

سعید وفا / ۱۰ آذر ۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:51  توسط سعید وفا  | 

تقدیم به استاد ابراهیم کریمی و ساره عزیزم که دنبال رازهای استاد بود

جهان عشق است و دیگر رزق سازی ٬ همه بازیست الا عشق بازی

یک سال از درگذشت استاد ابراهیم کریمی گذشت ٬ نوشته ی یک سال پیشم را می خواندم تا شاید پاسخ معماهایی را که نوشته بودم بدست آورم !

حل نشده بودند ٬ هیچکدام حل نشده بودند ٬ هر معما هزار معما شده بود !

جهان پر است از رازهایی که با آدم ها متولد می شوند ٬ رازهایی که با مردن انسان ها نه تنها نمی میرند بلکه به عنوان یک نشانه از وجود آدمیت همیشه در تاریخ باقی می ماندد .

انسان ها با مرگ نمی میرند ٬ تنها به رازهایشان می پیوندند ٬ جزئی از رازها می شوند و جهان را می سازند .

ساره دلش می خواست راز رفتن و یا آنگونه رفتن استاد ابراهیم کریمی را بداند !

و بی گمان می دانست که استاد کریمی جزئی از رازهایش شده است ٬ جزئی از اندیشه هایی که در همه ی حیاتش بر پیکر ناساز بشریت می تراشید .

مسیرهایی که در زندگی می رویم جزئی از هستی ماست ٬ ما را از پیمودن هیچ گریزی نیست ! مسیر زمانی ساخته می شود که در آن گام بر می داریم !

 درست مثل اندیشه ها ٬ اندیشه ها زمانی فهمیده می شوند که پا به دایره ی زبان باز کنند .

راز نور ستارگان را شنیده اید ؟ 

ستارگان نمی میرند ٬ مرگ ستاره ها زایش نور است ! هر مرگی زایش نوری ست !

اگر نور مردن انسان ها را نمی بینیم ٬ تفاوت در نگاه های ماست نه مرگ انسان ها و ستارگان !

شمع هایی که برای استاد کریمی روشن کرده بودیم هنوز روشن است ٬ مثل شمع هایی که برای صفورا روشن کردم تا نمیرد !

شمع ها هیچ وقت خاموش نمی شوند ٬ خداوند هیچ وقت نمی میرد و نور هیچ وقت تاریک نمی گردد ٬ اینها گوشه ای از رازهایی ست که در این یک سال فهمیدم !

ایستادن و به مسیر نگاه کردن ٬ سوال کردن ٬ خوش رقصیدن ٬ و حتی گاهی خندیدن از ته دل ٬ و گریستن در سکوت شب سردی که دلتنگ ترانه ی تولدت شده ای ٬

همه ی اینها رازهایی ست که با تو متولد شده اند و تو مسئول پیدا کردن آن هایی !

ستاره های ما به نور بدل می شوند ٬ درست همان روزی که رازهایمان را پیدا کرده باشیم ٬

مثل استاد کریمی که رازهایش را پیدا کرد و به انها پیوست ٬

مثل مادرم که نگاه پریشانش روز آخر آرام بود ٬

مثل مادربزرگم که آفتاب نزده بی هیچ تاملی رازهایش را در آغوش کشید ٬

رازهای انسان های بزرگ است که جهان ما را ساخته اند ٬ رازهای ما در جهان پراکنده اند .

و روزی جهان پاسخی برای رازهای ما پیدا خواهد کرد ٬ روزی که همه ی رازها به هم می پیوندند !

سعید وفا / آذر۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:50  توسط سعید وفا  | 

هدیه ات را گرفتم , دعایم کن !

فردا ٬ صبح که بشود ٬ تو مرا بیدار خواهی کرد ؟!

هدیه ات را این بار از آسمان برایم فرستادی ٬ زمانی که فریاد زنان به حیاط آمدم و قطره ای باران بر پیشانی ام نشست .

چه کسی مرا خواهد بوسید ؟

پیرمرد می گفت پیشانی مقدس ترین است ٬

تو مرا بوسیدی ٬ پیشانی ام را ٬ گونه ام را ٬ چشمان خیسم را !

آسمان را با ابرها برایم آزین بستی و زمانی که به ابرها نگاه کردم ٬ بوسه های تو بود که از آن ها بر صورتم نشست !

صدای تو در گوشم می پیچد : " لبخند بزن ٬ لبخند بزن "

دیشب همه اینجا بودند ٬ تو هم بودی ٬ بودی چون هیچ لحظه ای نبودت را ندیدم ٬ موقع خداحافظی ماشین دایی ناصر پیچید و رفت ٬ مامان بزرگ اون تو نبود ٬ دلم گرفت ! دیدن ماشین دایی ناصر بدون مامان بزرگی که نگاهش کنی خیلی سخته !

مامان بزرگ هم اینجا بود دیشب ٬ اما با ماشین دایی ناصر برنگشت . اینجا بود چون تو اینجا بودی

 برای ما دعا کن 

دعایمان کن که روزهایمان بی معرفت نگذرد و روزگارمان بی اعتقاد نشود !

که دنیا همه ی آرزوی ما نشود ٬ و زیستن نهایت خواسته هامان !

که اسیر دست بدخواهان نشویم و گرفتار اندیشه ی بددلان نگردیم !

که خدایمان یکی باشد و ایمانمان یکی ٬ و از هیچ نترسیم جز بی ایمانی !

دعایمان کن که سخت محتاج دعایم !

۲۴ آبان ۱۳۸۸ / سعید وفا

یک نوشته هم ساره عزیزم تقدیم کرده بود که لیینکش اینجا هست ( دیوانه بازی )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:50  توسط سعید وفا  | 

تقدیم به ماهی که سرشار از ابرهای رحمت خداست .

به ابرها نگاه کنید ٬ ابرها شگفت انگیزند !

به ابرها خیره شوید ٬ ابرها پیام رسانند ٬ معجزه گرند ٬ پر تجربه اند .

دعا کنید ٬ دعای خود را زمانی از خدا بخواهید که صدای غرش ابرها را می شنوید و یقین داشته باشید .

یقین داشته باشید  باران که ببارد خداودند حرف های شما را شنیده است ٬ ابرها پیام رسانند .

ابرها پر از اسرار عجیبند ٬ به دنیا آمدن کودک ٬ از دنیا رفتن مادر ٬ باز شدن غنچه ی گل سرخ را از زبان ابرها باید شنید .

من یقین دارم ابرهای آسمان شهرم زیباترین ابرهای جهان است . ایمان دارم به روز رفتن ٬ زمانی که ابرها بر فراز آن دشت آشنا گرد هم می آیند و نور می بارد از میان دستانشان .

ابرها سایه ی خداست . می آیند تا نگاه تو را به آسمان خیره کنند ٬ آسمان حیاط خانه ی خداست .

آن روز در آسمان ٬ ابری نبود ٬ با آرش در خیابان قدم می زدیم که ابرها آسمان را گرفتند ٬ باران بارید . با اشاره ی دستان او به آسمان نگاه کردم ٬ از میان ابرها نور می بارید ٬ از میان سایه ی خدا نور می بارید . زمانی که برگشتیم همه چیز تمام شده بود . ابرها او را با خود برده بودند .

و روزی که جسمش در زمین آرام گرفت ٬ در میان سرمای بهمن ٬ هوا بهاری شد و ابرها  باران باریدند ٬ ایمان دارم که این ابرهای اسرار آمیز چشمان بینای خداست .

و در تیر ماه که مادرش را صدا زده بود ٬ در میان گرمای تابستان ناگهان ابرها آمدند و باران آوردند .

اینگونه است که من ایمان دارم به این ابرهای معجزه گر ٬ سایه ی رحمت خدا بر زمین .

در کودکی خدا را به شکل ابر می پنداشتم و امروز یقین دارم خداوند توده ی ابرهای به هم فشرده است زمانی که باران از آن می بارد ٬ خداوند همه است و هیچ نیست .

به ابرها نگاه کنید ٬ نقشه ی راه را خواهید یافت . شما را هدایت می کنند  ٬ ابرها هدایت گرند .

سعید وفا / آبان ۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:50  توسط سعید وفا  | 

تقدیم به هستی ؛ دختر هشت ماهه ای که از امروز خدا پدر و مادر اوست


من برای تولالایی میگم ؛ توبخواب , بخواب هستی ام !
از فردا همه ی هستی مادر توست ؛ همه ی هستی پدر تو . خدا که بزرگترین است سایه به سایه , گام به گام همراه تو خواهد بود


توکودک نیستی  , تو امروز , درست همین امروز بزرگ شده ای . تو به بزرگی دنیایی هستی که هنوز یک سال نشده بر آن قدم گذاشته ای !


چشمانت را آهسته ببند , صدای قلب مادرت را خواهی شنید
چشمانت را ببند . نگاهش را خواهی دید
و نوازش گرم دستانش را بر گونه ات احساس خواهی کرد !


مادرت به تو نزدیک است , حتی از خدا هم به تو نزدیک تر است

نگاهش را , صدایش را , نوازش دستانش را در این دنیای تاریک جستجو نکن !  
تنها کافی ست لحظه ای چشمانت را بر جهان سرد ما ببندی ٬

مادرت تو را در آغوش خواهد گرفت و گونه های سردت را خواهد بوسید .

امروز صبح که از خواب بیدار شدی گونه هایت پر از عطر بهشت بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:49  توسط سعید وفا  | 

" ح " من دلتنگم ٬ مشق دلتنگی ام را هزار بار نوشته ام ! جریمه ام تمام نشد ؟

مگر قرار نگذاشته بودیم تو مرا دوست بداری و من گل های داوودی را ؟

من که هر روز به شوق عطر داوودی ها بیدار می شوم ! تو چگونه است که صدای مرا اینقدر زود فراموش کرده ای !

مگر قرارمان نبود که باران ببارد و زیر پتوی آفتاب خورده ای که در ایوان تنها مانده بود با هم چای بخوریم و من مخفیانه دستانم را بر شانه های تو بگذارم ؟

نه ! نه " ح " هیچ قراری بین ما نبود ! هر چه بود از نفس بیمار من بود .

چه بی شرم  بودم من ٬ زمانی که می خواستم عشقت را بدزدم .

و تو بی رحم ٬ زمانی که قلب مرا دزدیده بودی !

قرار بود رنگ موهای تو مشکی باشد ٬ مثل پرهای کلاغ !

و من قار قار کنم ٬ مثل جوجه های کلاغ

نه ! انگار هیچ قراری بین ما نبود " ح "

هیچ قراری نبود و من بی شرمانه تو را دوست داشتم !

هیچ قراری بین ما نبود و من تو را برای خود دلبسته بودم . نقشه کشیده بودم زمانی که همه خوابند ٬ زمانی که گوشه ی پنجره ی اتاقت باز مانده است تو را بدزدم .

همچون کلاغی که بی رحمانه گوشواره از گوش دخترک می کشد ٬ تو را می خواستم از او بدزدم ! 

کلاغ زخمی می ساخت بر وجود دخترک ٬ و من بر پیکره ی بشریت زخم می زدم " ح "

من از روزی که تو را خواستم ٬ همه ی انسانیت را ٬ شرف را ٬ زیر پا گذاشتم !

من تو را نمی خواستم ٬ نفس بیمارم را می خواستم . و نفس بیمار ٬ غافل از همه چیز هر روز برایم دام می چید .

امروز صبح خوابت را می دیدم " ح " ٬ روی کاغذ برایم چیزهایی کشیده بودی . و هنوز با من قهر بودی که با دستانت مرا به سوی خود کشاندی .

و این تلفن لعنتی زنگ زد ٬ زنگ زد " ح " ٬ زنگ زد و نگذاشت تو را ببینم .

گمان می کردم فراموشت کرده ام ٬ اما زمانی که از خواب پریدم و قلبم می زد فهمیدم هنوز تو را دوست دارم ٬ حتی اگر در بیداری دستانت را به سویم دراز نکرده باشی .

" ح " تو را دوست دارم ٬ دیگر نمی خواهم تو را داشته باشم ٬ دیگر نمی خواهم تو را بدزدم ٬ تنها می خواهم تو را دوست داشته باشم .

تو جزئی از تاریخ منی ! مگر می شود تو را دوست نداشت !

" نگاه اولیوس " را گوش می کنم ٬ مگر می شود گوش داد و به یاد تو نبود ٬ سرمایی که با دیدن چشم های سیاه تو از بین می رفت در خاطرم نقش می بندد !

همه ی موسیقی های دنیا را هم اگر می خواستی برایت جمع می کردم .

" ح " من دلتنگم ٬ مشق دلتنگی ام را هزار بار نوشته ام ! جریمه ام تمام نشد ؟

سعید وفا / مهر ۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:49  توسط سعید وفا  | 

و با هر نفس یک قدم به او نزدیک تر خواهید شد !

همه جا تاریک است و هیچ نوری نیست . همه جا سرد است و هیچ حرارتی نیست . تاریکی از فرط تنهایی منفجر می شود ٬ و نور می زاید ٬ و گرما می زاید ٬ و تو در نور خلق می شوی ٬ زاده می شوی .

از تاریکی سایه هایی در خاطرم مانده است ٬ مسیری طولانی ٬ سنگ هایی بزرگ که به سرعت آنها را رد می کردم و جاذبه ای قوی که مرا به سوی حفره ای بی انتها می کشید .

و بعد از آن چیزی در خاطرم نیست ٬ می گویند در یک صبح پاییزی متولد شده ام .

انفجار بزرگ رخ داد و دنیای تو متولد شد ٬ و از نور انفجار٬  ستاره ات در آسمان روشن گشت ٬ و خدایی که به دنیایی دیگر هدایتت کرد از خود نشانه ای بر پیشانی ات گذاشت . که پیشانی مقدس ترین نقطه ی وجودت شد .

درون آدمی دنیایی ست مرموز و پیچیده .

به تعداد انسان ها و شاید حتی به تعداد حیوانات و گیاهان دنیا وجود دارد .

و تو ٬ بی خبر از این همه بزرگی ٬ خود را به تنهایی همه ی محصول خلقت می دانی . و دنیای درونت از تو موجودی می سازد که همه چیز را در حصار خود می خوانی ! 

بی اندیشه پا بر شانه های ضعیف مورچه ای می گذاری و نمی دانی که دنیایی را زیر پاهایت له کرده ای .

گلی را ٬ برگی را ٬ علف به گمانت بیهوده ای را از ریشه بیرون می کشی و نمی دانی که جهانی را نابود کرده ای .

و به راستی یکی از رازهای بزرگ آفرینش همین متفاوت بودن دنیای آدم هاست ٬دنیای موجودات ٬ هیچ کس را به دنیای تو راهی نیست ٬ و تو را به دنیای هیچ کس !

و تو زندگی می کنی ٬ و سرانجام دنیایت را با خود خواهی برد .

درست مثل اتوبوس های عادی است این ماشینی که قرار است تورا از قبر به صحرای محشر ببرد ٬ آنها نشسته اند ٬ و تو ساکت از پنجره ی ماشین بیرون را نگاه می کنی ٬ بیابان تاریک است . هرزگاهی نوری از آسمان می تابد و شعله اش دامان رهگذری را می گیرد . و پیرمردی را می بینی که در شعله ای می سوزد و فریاد می کشد ٬ چقدر آشناست .

دنیایی که می بینی در قالب هیچ یک از این تصاویر نمی گنجد ٬ با چه کلمه ای می توان توصیف کرد نامحدود را !

ماشینی که تو را می برد هیچ بازگشتی در کارش نیست ٬ تو مستقیم می روی به سوی ابدیتی که از آن فرار می کردی !

و ماشین که در فضایی تاریک حرکت می کرد ٬ می ایستد ٬ اینجا ایستگاه آخر است ٬ و جاذبه ای قوی تو را به بالا می کشد ٬ مسیر تاریک ست ٬ پراز سنگ های بزرگ ! پرتاب می شوی ! انفجاری بزرگ تو را به سوی سنگی بزرگ پرتاب می کند .

بارها آمده بود تا تورا هشدار دهد " این مسیری که می آیی به سوی من نیست ! به بیراهه رفته ای ٬ مسیر من جای دیگری ست ! "

به تو گفته بود  به دیوار خواهی خورد ٬ بازگرد به سوی من که هیچ کس چون من مشتاق دیدار تو نیست !

و تو نرفتی به سویش و به دیوار خوردی !

 مثل گنجشکی وحشت زده خود را به دیوار های بلند می کوبی و کسی نیست تا بار دیگر پرواز یادت دهد !

او رفته بود ٬ زمانی که تو خواب بودی !

و با هر نفس یک قدم به او نزدیک تر خواهید شد !

( ماه بزرگی ست اگر آگاه باشیم ٬ سحرگاهان که می رسد ٬ خدا و فرشتگانش به ما نزدیکند ٬ من را از دعای خود محروم نکنید )

سعید وفا / ماه رمضان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:49  توسط سعید وفا  | 

برای نرگسی که دوستش دارم

روزی داستان روزگارم تنهایی بود ٬ و مادربزرگ تنها امید تنهایی ام ٬ او یکی بود و دیگر غیر از او هیچ مادربزرگی در دنیا نبود .

امروز که با سپهر در خیابان قدم می زدیم و از ماجرای دردناک درگذشت دایی اش می گفت ٬ نا گهان چشمانم از سیاهی پیرهنش به سوی گردوهایی راه افتاد که گردو فروش در ظرفی گرد چیده بود و داد می زد " گردو تازه ٬ گردو تازه "

بی اراده یاد آخرین باری افتادم که گردو تازه خریدم .

همان روزی که با هم گردو خوردیم و من به تو درباره ی پیراهن چهارخانه ای گفتم که ارزان خریده بودمش و به نظرم معامله ی خوبی کرده بودم . همان پیراهنی که اکنون به تن دارم !

چه کسی باور می کند تو نباشی آخر

چه کسی باور می کند دو سال است که دیگر مرا نبوسیده ای ٬ دست خود را برای بوسیدن گونه ام به گردنم نیانداخته ای !

از وقتی رفته ای من دیگر انگور نخورده ام ٬ تو انگور دوست داشتی ٬ و من آخرین بار یک سال پیش در سالروز رفتنت انگور خوردم ٬ فردا که می رسد یادم باشد خوشه ای انگور بخرم و نیمه شب ٬ آهسته ٬ بی آنکه کسی بفهمد انگور بخورم .

و آجیل های مغازه ی حمصی نمی دانم بی تو هنوز هم برکت دارند یا نه ٬ کشمش هایی که پاک می کردی و با گردو درهم می کردی تا سرگرمی محفل عصرانه مان شود .

می خواستم الان که برای تو می نویسم " داریوش رفیعی " گوش کنم ٬ به یاد روزهای آخری که با هم گوش می دادیم ٬ نوارش را پیدا نکردم . انگار همه ی نوارهای دنیا را در ضبط خانه ی تو جا گذاشته ام !

مامان بزرگ من می ترسم ! من می ترسم به عکس شما ها نگاه کنم ! من هیچ چیز را باور نکرده ام ٬ هرگاه که به عکس شما نگاه می کنم ترس همه ی وجودم را می گیرد ! واقعا شما دو نفر رفته اید ؟ واقعا دو سال است من شما دو را ندیده ام ؟

من دور افتادم ! آنقدر از شما دور افتادم که راه را یافتن برایم سخت شده است !

شما تنهایم نگذاشته اید ! من خود ٬ خود را تنها گذاشته ام !

آنقدر از تو خاطره دارم ٬ آنقدر روزهای من تو بوده ای که اگر بخواهم بنویسم شاید ماه ها نوشته ام ادامه داشته باشد . اما چیزی نمی نویسم !

چیزی از خاطراتمان نمی نویسم تا برای همیشه بین من و تو باقی بمانند .

دوستت دارم ٬ دخترت را هم دوست دارم ٬ و در آرزوی دیدن شما زندگی می کنم

 سعید وفا / تیرماه ۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:48  توسط سعید وفا  | 

تاریکی دشت را فراگرفته بود که صدای حقیقت از هنجره ی بلبلی در آسمان جاری شد .

پیرمردی یک چشم سال ها همه ی دشت را طلسم کرده بود ٬ همه ی لبخند ها را منجمد کرده بود ٬ همه ی نگاه ها را تند ٬ حرف ها را بیهوده و گام ها را بی اثر کرده بود .

پیرمرد یک چشم قلبی از کینه داشت ٬ نفرت جوهره ی وجودش بود و لبخند کلید شکستن شیشه ی عمرش .

شیشه ی عمر پیرمرد یک چشم ترس بود و نا امیدی ٬ راستی بود و لبخند ٬ همه ی شجاعت ها را به بند کشیده بود ٬ همه ی امیدواری ها را به بازیچه گرفته بود . همه ی حقیقت ها را وارونه کرده بود و همه ی لبخند ها را به نفرت آغشته کرده بود .

دشتی که روزی می رفت تا پر از رنگ باشد در جادوی پیر مرد یک چشم بی رنگ شده بود ٬ تاریک . 

خورشیدی که هر روز می تابید تا حیات ببخشد ٬  از طلسم جادوگر یک چشم هیچ گیاهی را به جنبش وا نمی داشت .

آسمان دیگر از باریدن خسته شده بود ٬ هیچ فایده ای نداشت ٬ هرچه می بارید طلسم ها شسته نمی شد .

زمین دیگر سرد شده بود ٬ سرد شده بود از یخ تن بی جان مردمان دشت .

پیرمرد یک چشم هر روز سوار بر سپاه تاریکی اش عصاره ای از نفرت و جهل و دشمنی را در سراسر دشت می پاشید .

تاریکی دشت را فراگرفته بود که صدای حقیقت از هنجره ی بلبلی در آسمان دشت جاری شد .

پیرمرد یک چشم تیری به سوی بلبل روانه کرد و در دم هنجره ی او را شکافت .

اولین رنگ پس از سال ها بی رنگی ٬ رنگ سرخ خون بلبل شد که بر خاک دشت جاری شد .

پیرمرد یک چشم خندان از پیروزی اش بر آسمان چرخ می زد و چرخ می زد و سرمست عربده می کشید .

خون بلبل چه زود به خاک فرو رفت و دیگر اثری از رنگ سرخ نماند و پیرمرد یک چشم آن شب آسوده خوابید .

روزی نه چندان دور سپاه تاریکی برای پیرمرد از رنگی عجیب در گوشه ای از دشت خبر آورد . پیرمرد یک چشم وحشت زده سوار بر سپاه تاریکی به آسمان دشت پرواز کرد .

از خاکی متبرک شده به خون بلبل رنگی عجیب روییده بود . هیچ کس در دشت این رنگ را به خاطر نداشت . گویی هیچگاه چنین رنگی وجود نداشته است .

همه ی اهالی دشت به رنگی نگاه می کردند که گرچه برایشان جدید بود اما بسیار دوستش داشتند . برایشان رنگ مقدسی بود . رنگی که به خون خواهی بلبل از زمین روییده بود .

پیرمرد یک چشم که رسید ٬ اما ٬ رنگ را خوب شناخت .

رنگ را شناخت و وحشت کرد ٬ رنگ امید ! رنگ شجاعت !

رنگی که در همه ی این سال ها پیرمرد یک چشم به زنجیرش کشیده بود !  سبز

پیرمرد دستور داد آنجا را آتش بزنند ٬ اما رنگ پاک نشد ٬ پررنگ تر شد

پیرمرد دستور داد آنجا را با آب رودخانه ی نفرت بشویند ٬ اما رنگ پاک نشد ٬ پررنگ تر شد .

پیرمرد دستور داد آن قسمت از خاک را گودالی بکنند ٬ اما هر چه کندند ٬ همه ی خاک سبز بود و سبز

سراسیمه به کاخ نفرت اش رفت همه ی سپاه تاریکی را به کمک فرا خواند ٬ هر کدام از فرماندهان پیشنهادی دادند ٬ فرمانده ی جهل ٬ فرمانده ی تاریکی ٬ فرمانده ی خیانت ٬ فرمانده ی دزدی ٬ فرمانده ی دروغ .

در پایان همه حرف فرمانده ی دروغ را پذیرفتند ٬ فرمانده ی دروغ گفت : این رنگ زیر سر بلبل هاست ٬ باید همه ی بلبل ها را سر ببریم و آنها را دور از چشم دیگران در گودالی خاک کنیم ! و یا آنها را در رودخانه ی نفرت غرق کنیم .

نیمی از بلبلان را در گودالی خاک کردند و نیمی دیگر را در رودخانه ی نفرت غرق .

هنوز خاک گودال را کامل بر بلبلان نریخته بودند که گوشه هایی از دشت سبز شد ٬ لکه هایی سبز در گوشه گوشه ی دشت نمایان شد .

پیرمرد سراسیمه دستور داد تا سد رودخانه ی نفرت را بشکنند و آب آن را به دشت جاری کنند ٬ اما دیگر اثری از رودخانه ی نفرت باقی نمانده بود ٬ رودخانه ای که سال ها بوی نفرت می داد امروز با خون بلبلان متبرک شده بود و بوی دوستی می داد .

و مردم دشت از دیدن این رنگ مقدس سبز به هم لبخند می زدند و با شنیدن صدای خروشان رودخانه ی دوستی احساس خوشبختی می کردند . و این چه زیبا بود برای انسان هایی که سال ها بود امید را از دست داده بودند .

امروز دیگر امید در دل ها بیدار شده بود . و مردم امیدوار کم کم طلسم را بی اثر می کردند ٬ طلسم همه را بی رنگ کرده بود ٬ اما مردم امیدوار سبز شده بودند .

لبخند ٬ که سال ها بود دیگر وجود نداشت بر لب های مردم سبز برگشته بود .

شجاعت ٬ آنکه سال ها فراموش شده بود بار دیگر با شهادت بلبلان به دشت بازگشت .

راستی ٬ آنکه فرمانده ی دروغ به خیال خام خود خاکش کرده بود بار دیگر در میان مردم جوانه زد .

امید ٬ آن نعمت بزرگی که سال ها بود کسی در قلبش اثری از آن نمی دید بار دیگر در وجود مردم دشت جاری شد .

پیرمرد یک چشم ترسید ٬ شیشه ی عمرش در خطر بود ! فرماند هان نیمه جانش را فراخواند و مسئولیتی بزرگ به آنها سپرد .

آخرین راه شکست مردم نا امیدی آنها بود ٬ پیرمرد یک چشم دستور داد امید را در قلب همه ی موجودات دشت بی هیچ گذشتی نابود کنند و به فرماندهان گفت " اگر موفق شدید امید را از بین ببرید بدانید که رنگ سبز می میرد و دوباره جهان تاریک و بی رنگ خود را از سر می گیریم "

و " امید " به راستی امانت بزرگی ست که در وجود مردمان سرزمین باقی مانده است ٬ امیدی که به خون خواهی ندای حقیقت بلبلان رنگ سبز به خود گرفته است .

و تا رمز امید در دل های مردمان دشت باقی ست ٬ پیرمرد یک چشم لحظه ای آسوده نخواهد بود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:47  توسط سعید وفا  | 

و هر آیینه آنچه ما ایجاد می کنیم به سوی ما باز خواهد گشت .

 

و تو بی خبر از همه جا در گوشه ای از بزرگی بی کرانی که چشمتانت افقی برایش نمی بیند افتاده ای . و صدای گام های محکمی که لحظه به لحظه به تو نزدیک می شوند آسمان را گرفته است . 

ارتشی از تاریکی از دور دیده می شود . و شعله ای سرخ در آسمان بی انتهای سرزمین نقش می بندد .

تو را با خود می برند ٬ بی آنکه فهمیده باشی چگونه به ستون چوبی سپاه تاریکی بسته شده ای .

 عجیب است تاریکی که چون شعله ی آتش سوزان است . و پوست تو تاول می زند در حالی که بر دستان سپاه تاریکی تشییع می شوی .

دریاچه ی بزرگی ست که حباب های هوا تمامی سطح آن را پوشانده اند . و تنها در یک لحظه می بینی که به برکه ی آب های جوشان پرتاب شده ای و صدای ممتد جیغ تو آسمان سرزمین را پر می کند . و صدای خنده های عجیب سپاه تاریکی . و تو زیر آب های جوش دست و پا می زنی و تاول می زنی و می ترکی و تاول می زنی و می ترکی از درد

. . .

دشت بزرگی ست پر از گل هایی عجیب که شرمسارانه تو را نگاه می کنند . در بلندای زمین تپه ای ست که  انسان هایی بر آن ایستاده اند و تو را می نگرند ٬ و می خندند

و تو خوشحال از خنده هاشان با هزار درد خود را بر بام تپه می کشی ٬ و لبخند می زنی به همه کسانی که می شناسی شان .

عجیب است ٬ همه ی اهل اینجا را می شناسی .

و صدای کوبیدن بر طبل می آید و تو با هر صدا قدمی به عقب پرت می شوی . انسان ها می خندند . چیزی دیگر نمانده تا  دوباره در دشت گل ها فرود افتی . صدای بلندی به همراه خنده ی انسان ها در دشت می پیچد و تو پرت می شوی در حالی که این بار گل ها دهان باز کرده اند . تو را تکه تکه می کنند ٬ و تو درد می کشی ٬ و خون ات بر دشت جاری می شود و گل ها می خندند ٬ و تو درد می کشی

. . .

دختر غمگینی گوشه ای بر زمین نشسته و ساز شکسته ای را می نوازد و برگ تمامی درختان می ریزد و تو احساس می کنی کاش هیچگاه نبودی . تلخ می شود ٬ تمام رنگ ها تلخ می شود . و همه چیز سخت می شود آنگونه که هیچگاه ندیده ای ٬ و تو احساس می کنی ٬ احساس می کنی ٬! کاشکی نبودی

. . .

سایه ی تاریک بزرگی بر بالای سرت به پرواز درآمده و همه ی  پرندگان دشت گرد پرنده ای که برایت آشناست جمع آمده اند  .   با اشاره ی بال او به سوی تو حرکت می کنند . و تو احساس می کنی درد نوک های تیز آنها را بر بدنت

و پرنده ی بزرگی بر شانه ات می نشیند ٬ او را نگاه می کنی و در لحظه ای چشم راست تو را با منقارش در می آورد و تو وحشت زده به چشمی نگاه می کنی که بر زمین افتاده است . درد می کشی ٬ می میری و دوباره زنده می شوی ٬ بر تو حمله می کنند ٬ می میری ٬ زنده می شوی ٬ درد می کشی ٬ درد .

. . .

صدای قلب ات آسمان را گرفته ٬ دستان ات را به بر قسمت چپ سینه ات می گیری ٬ و بی درنگ قلبت خونین در میان دستانت هویدا می شود و تو بی اختیار جیغ می زنی از وحشت آنچه دیده ای  و درد می کشی و قلبت بر زمین می افتد و قلب همچنان می زند و تو بی قلب چه درد خواهی کشید همیشه

. . .

درب فلزی بزرگی باز می شود و تو به سمت بازداشتگاهی هدایت می شوی ٬ صدای جیغ های ممتد همه ی بازداشتگاه را پرکرده است . سپاه تاریکی بار دیگر می آید . و این بار تو را در زیر پاهایشان له می کنند و تو خرد می شوی و زنده می شوی ٬ عجب دردی ست شندیدن صدای خرد شدن استخوان هایت در حالی که هنوز نفس می کشی .

. . .

همه چیز تمام شد ٬ دشت زیباست ٬ آنچنان زیباست که هیچگاه گمانش را هم نمی بردی ٬ آنکه دوستش داشتی را می بینی ٬ مادرت را ٬ سکوت زیبایی ست . و تو خوشحال از اینکه رنج پایان یافته ٬ می دوی ٬ می دوی ٬ می دوی ٬ و به سوی آغوش او خود را پرت می کنی . و به دیوار بزرگی می خوری و زمین می افتی ٬ میان این دو جهان دیواریست استوار  .

و تو گریه می کنی . بر دیوار چنگ می کشی . و گریه می کنی ٬ اما هیچ راهی نیست . هیچ وسیله ای را با خود به این جهان نیاورده ای . تو می مانی و حسرت لحظه ای ٬ زمانی ٬ آغوش

. . .

صدای بالابان دوباره تو را به هوش می آورد . صدای غریبی ست . در میان آوای بالابان صدای وحشت تمام محشر را فرا گرفته است . سپاه خداوند حرکت کرده اند . دروازه ای از بهشت باز شده است . و صدای سحر انگیز بالابان دم سپاه خداست .

تو ایستاده ای و لحظه ای لباس بلند سفیدی را بر افق آسمانی می بینی ٬ همه ی سپاه خدا به اینجا آمده اند ٬ به برکت حضور ٬ باران تمام دشت را فرا می گیرد و برای لحظه ای آتش های آسمان خاموش می شود . درختان نمایان می شوند و آسمان آبی ٬ گویی درد پایان یافته است .

و تو هنوز نمی دانی کجا ایستاده ای که تو را صدا می زنند . و تو بر ابری کوچک سوار می شوی ٬ تو را بالا می برد ٬ بالا می برد و بار دیگر صدای ساز خدا همه ی آسمان را پر می کند . کسی برای دیدار آمده است . او دلتنگ توست .

لحظه ای دیدار پاداش عبادت های اوست . و تو بار دیگر به پاس عبادت های اوست که فرصت زندگی پیدا می کنی .

به خدا قول داده است که اگر بار دیگر به زمین بازگردی زیبا زندگی خواهی کرد . و از تو قول گرفته است آنگونه زندگی کنی که روزی نه چندان دور نزد او بازگردی .

و تو بار دیگر بازمی گردی تا جهان نخست را زیباتر زندگی کنی

و هر آیینه آنچه ما ایجاد می کنیم به سوی ما باز خواهد گشت .

" پس هر کس ذره ای بدی کند بدی اش به سوی او باز خواهد گشت و هرکس ذره ای خوبی کند خوبی اش به سوی او بازخواهد گشت " آیات ۷ - ۸ سوره ی مبارک زلزال

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:45  توسط سعید وفا  | 

باغچه ی کوجکی که دوستش دارم , حتی روزی که دیگر نباشم

روبروی پنجره ی خانه ی ما باغچه ی کوچک مرموزی ست که هزاران هزار موجود کوچک در آن خانه دارند . و من این باغچه را عاشقم ٬ تا زمانی که هستم .

و امیدوارم به روزی که دستان سبز درختان باغچه ی کوچکم به آسمان رسیده باشند .

کودک بودم که هنوز نام گل داوودی را نمی دانستم . و گل داوودی بنفش رنگی در گوشه ی باغچه مان خانه داشت ٬ و من او را گل بنفشه می خواندم و دوستش داشتم .

گل داوودی دیگر نیست . نمی دانم چه روزی بود که فصل داوودی تمام شد و اینک سال هاست که نعنایی در آنجا ریشه دوانده . و من در اوهام پراکنده ام آن قسمت از باغچه ی مرموز را نعناعیه می نامم .

درخت توت سفید کوچکی در باغچه کاشته شده بود . و روزی توت های سیاه به همه ی سفیدی درخت حمله کردند . و من که  آن روز کودک بودم سال ها سفیدی توت های درخت را از یاد برده بودم . و امروز از پس این سال ها توت های سفید دوباره سر به آسمان گذاشته اند و حیات و حیاط خود را باز پس گرفته اند .

یاس باغچه ی ما به خاطر مادرم کاشته شد . و امروز روزهاست که هر بهار عطر گل هایش سرشار از خاطره می شود .

درخت انگور نه از برای ما ٬ که برای سرگرمی گنجشکان بازیگوش کاشته شد و انگورهایش نیز نه برای  سفره ی ما که برای دلخوشی همین گنجشکان سبز می شوند .

درخت گیلاس اگر چه سال هاست دیگر نیست ٬ اما به لطف گل های بنفشه همه ی خاک وجودش پر از رنگ شده است .

و زیتون همسایه ی خوبی ست برای گل ها ٬ اگرچه کوچک است .

و زیتون گرچه جوان است اما پادرمیانی می کند بین گنجشک هایی که گاهی بر سر نشستن روی شاخه ها با هم دعوا می کنند .

و درخت بیدمشک آمد تا اولین ندا دهنده ی بهار باشد . چند سالی ست که پیش از بهار بیدمشک به گل می نشیند و عطر بهار را با گل هایش هدیه می کند به ما ٬ و به زنبورهایی که عسل می سازند برای سفره های هفت سین .

سال ها پیش ریحان هایی در باغچه بودند که امروز تنها نام و خاطرشان در قلب گل ها باقی مانده است . و من امیدوارم به روزی که بار دیگر حتی ریحان ها هم در باغچه ی کوچک گل دهند .

و پامچال هایی در این باغچه زندگی می کنند که روز بزرگ را درست به خاطر دارند . و دو سال پیش بر دیوار خانه ای در میان شمع ها ساعتی را بر پرواز گل یاسی گریستند . 

یاس رازقی ٬ گل زیبایی بود که بهمن زمستانی امانش نداد . و من دلتنگ گل برگ های سپید او هستم ٬ و امید دارم به برگشتنش روزی ٬ حتی اگر آن روز دیگر در میان باغچه نباشم .

و بذرهای گشنیزی در این باغچه کاشته ام . و امید دارم روزی آنها بوته های نقل های گشنیزی بسیاری می شوند ..

در باغچه ی مرموز خانه ی ما میلیون ها میلیون  مورچه و موجود خاکی زندگی می کنند ٬ بی هیچ غصه ای . همه چیز هست . آب هست ٬ خاک هست ٬ درخت هست ٬ خدا هست .

و من این سو در خانه ای بزرگ زندگی می کنم . و کاش می دانستم میلیون ها میلیون موجود با همین کلمات ساده خوشبخت زندگی می کنند ٬ آب ٬ خاک ٬ درخت ٬ خدا

در کنار موجودات خاکی ٬ باغچه ی ما میزبان  گنجشکان بازیگوشی ست که گه گاه صدای اجتماعشان تا انتهای کوچه می رود . و همه ی موجودات خاکی خانه ی های دیگر را در فکر فرو می برد ٬ که چه سرزمین مرموزی ایست این سوی دیوار های سنگی .

و من آرزو دارم روزی را که همه ی موجودات خاکی در خانه ی ما زندگی کنند . و همه ی گنجشکان گاهی به مهمانی باغچه ی مان بیایند .

باران که می بارد همه ی پرندگان به ایوان خانه پناه می آورند و زیر میز چوبی جمع می شوند و از خاصیت باران برای زمین داستان ها برای هم می گویند . آنقدر داستان می گویند تا باران پایان گیرد و بار دیگر خنده کنان از زیر میز چوبی به آسمان پرواز می کنند .

کلاغ صبح های زود روی شاخه های درخت گردو گاهی می نشیند و چند آوازی می خواند . و می رود پی روز و روزی ای که خدا برایش آماده کرده .

درختان انگور از پس دیوار فرو ریخته اند چون شاخه های نور بر زمین و چه زیباست درخت بزرگی که نگاهش را از زمین خدا بر نمی دارد .

و من این باغچه را دوست دارم . و گنجشکان را ٬ و زمانی که همه شان با هم حرف می زنند و به حرف زدن های خودشان می خندند .

من دوستشان دارم  زمانی که قصه ی باران برای هم تعریف می کنند .

گل های خوش بوی بیدمشک ٬ سیب های پاییزی درخت ٬ شاخه های سبز زیتون ٬ و دانه های شیرین انگور تقدیم شما باد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:44  توسط سعید وفا  | 

نوشته های پراکنده ای که گاهی طعم نقل گشنیزی می دهند

صدای بوق ممتد ماشین و دیگر هیچ . دستان اش را بر صورتش گرفت و برای لحظه ای به هیچ چیز فکر نکرد .  دود همه ماشین را گرفته بود .

لحظه ای بعد ٬ او زنده بود ٬ بی هیچ خطی از حادثه .

در لحظه ای که به هیچ چیز فکر نکرد همه به او فکر کرده بودند و این قلب مهربان خواهرش بود که چون فرشته ای کوچک او را از میان دود بیرون کشیده بود . 

و پیر مرد دانایی می گفت : " یقینا روزی دست یتیمی را گرفته بوده است "

زندگی لحظه است . چیزی نیست جز آنچه در آن ایستاده ایم . و چه کسی می داند زمان ٬ این مادر تقدیر ها چه تصمیمی برای ثانیه های دلبندش گرفته است .

مرگ چه به ما نزدیک است و زمان چه بی رحم است گاهی که محتاج ثانیه هایش می شویم .

و من چه درمانده ام اگر مرگم فرا رسد ٬ و چیزی جز دانه های سبزی که در باغچه کاشته ام از خود به جای نگذارم  .

و دیشب من چه سعادتمند بودم با نقل های گشنیزی ام که دوستشان داشتم  و طعم شیرینشان خاطرم را آرام می کرد .

امروز صبح که از خواب بیدار شدیم همه ی دنیا را لجن گرفته بود ٬ و ما غافل از اینکه لجنخوار کوچک آکواریم خانه مان مرده است . 

و من چه غمگینم که پیش از این ها با او دوست نبودم و نمی دانستم چه بزرگ است کاری که می کند با آن چثه ی کوچکش .

چند روزی ست که باران می بارد و همه جا پاک است و خدا امسال گویا مهربان تر از هر سال شده است

و من در میان این همه پاکی باران چه ناپاکم اگر قلب دختری را شکسته باشم .

باران می بارد و همه چیز رنگ خدا گرفته و من اما ٬ حتی اس ام اس های عاشقانه ام طعم زنان خیابانی می دهند .

خدا بزرگ است ٬ و خدا را دوست دارم حتی بیشتر از دانه های گشنیز که با هزاران آرزو آنها را در باغچه ی کوچک خانه کاشته ام .

و این خدای بزرگ مرا می بخشد روزی ٬ و دخترک را ٬ و ماهی لجن خوار را حتی .

شمعی که با آن نماز می خواندم می سوخت و سیاهی را نابود می کرد ٬ اگرچه آهسته .

لجن خوار دنیایی روشن به آب های خدا می داد و نور را به رقص وا می داشت ٬ اگرچه آهسته .

و من تند تند حرف می زنم ٬ و تند تند دل می شکنم ٬ و تند تند توبه می کنم . و دل به بزرگی خدا بسته ام .

به نام بزرگش قسم که خدای ماهی لجن خوار از خدای من بزرگ تر است .

حرف های پراکنده ام را اینجا گفتم ٬ گرچه همه یکی ست و چیزی نیست جز آنچه زندگی ام را ساخته است . نوشته های پراکنده ام را اگر خواندید مرا ببخشید ٬ حرف هایی هست که اگر اینجا نگویم سر به ابتذال خیابان ها می گذارند ٬ پس اینجا می نویسم تا شاید اس ام اس هایم دیگر محتاج زنان خیابانی نباشند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:44  توسط سعید وفا  | 

داستان راز ( تقدیم به رازهای بزرگی که بی رحمانه دوستشان دارم )

قطعا خداوند رازهای بزرگی دارد که به انسان های بزرگ امانت داده است . رازهایی که برخی شاید بزرگ ترین دلیل به دنیا آمدن بعضی از آدم ها باشند . مثلا من مطمئن هستم که قاسم آقا راز بزرگی رو پیش خودش نگه داری می کرد . یا مامان بزرگ رازهای مخفی داشت که هیچ وقت هیچ کدوم از ماها نتونستیم کشفشون کنیم .

همه ی آدم ها به سهم خودشون رازهایی از زندگی رو به دوش می کشن و مسئول حفاظت از اونها تا پایان عمرشون هستن . اینکه بعد از پایان زندگی چه بلایی به سر این رازها می یاد رو نه من می دونم نه هیچ کس دیگه ٬ شاید مسئولیت این رازها بیافته گردن یکی دیگه ٬ شاید تاریخ مصرف رازها تمام بشه و دیگه نیاز به مخفی بودنشون نباشه . شاید هم اون ها تبدیل بشن به رازهای بزرگتر و مسئولیتشنون رو خود خدا به عهده بگیره .

نمی دونم تا حالا سعی کردید رازهای آدم های دیگه رو کشف کنید یا نه ! به نظر من اما لذت بخش ترین کار زندگی تلاش برای کشف رازهایی هست که آدم ها رو می سازه . درست مثل پازل می مونه باید با آرامش و حوصله قطعه های پراکنده رو بچینید کنار هم و کم کم اون شکلی رو که خد ا پشتش پنهان کرده پیدا کنید . به نظرم هیچ لذتی در بشر بالاتر از یافتن تصویر مجهولات قرار داده نشده .

من آدم هایی رو دوست دارم که پیدا کردن رازشون سخت تر باشه ٬ البته کشف کردن راز آدم ها بعضی اوقات خطرساز می شه ٬ مثلا ممکنه یه بار به خودت بیای و ببینی که اینقدر مشغول این راز بودی که حالا خودت هم جزئی از اون شدی . یا زمانی که می بینی دلت رو توی این پازل جا گذاشتی و اونوقته که دیگه کار از کار گذشته و تو به این آسونی ها نمی تونی دل از پازلت بکنی .

همیشه دست نیافتن بزرگترین رنج زندگی ام بوده و دست یافتن بزرگترین رنجی که بر دیگران تحمیل کرده ام . و این بیماری ویرانگر چه دردناک است زمانی که آن کس را دوست داری اما رازی برای ادامه بازی تان باقی نمانده است .

و دردناک تر از همه ی اینها زمانی ست که احساس می کنی راز تو بر ملا شده است . همانطور که یک بار یک کاشف بزرگ سعی کرد راز من را بر ملا کند و هنوز که هنوز است از نگرانی برملا شدن رازم خواب های آشفته می بینم . زمانی که کاشف راز را بر ملا کند بر همه چیز احاطه می یابد بر جسمت ٬ جانت ٬ روحت ٬ زندگی ات ٬ آبرویت . و چه خطرناک است که راز تو را کسی بداند که از ماجرای رازها خبر دارد .

چه تلخ است زمانی که تنها ابزار مبارزه ات ٬ تنها وسیله ی بازی کشنده ات را از تو گرفته اند . و تو هیچ گاه فکر نمی کردی که آدمی بدون راز چه عریان است از زندگی . و همچون راهزنان راز آدم ها را می ربودی و می تاختی در سرزمینی که گمان می کردی تک فرمانروای آنی . و دریغ از روزی که دیگر رازی برایت نبود .

پازل وجود آدمی که خدا بنیادش نهاده توانایی هایی دارد که در هیچ پازل زمینی یافت نمی کنی . در پازل وجودت زمانی که احساس می کنی بازی در حال پایان یافتن است و قطعات هستی ات چیده شده و چیزی به برملا شدن راز نمانده ٬ کمی همت کافی است تا تصویر پازل را تغییر دهی  ٬ آن وقت همه ی تلاش های کاشفت به هم میریزد و همه ی معادله ها به سود تو تغییر می کند و تو هنوز همان موجودی هستی که کشف نخواهد شد .

و اما چه بی رحم خواهی بود اگر کمر همت به فاش ساختن رازهایی ببندی که خود برای تو بازگو می شوند تا دوستشان بداری .

بیشتر رازها به سادگی فاش می شوند تنها در میان آنها معدود پازل هایی هستند که قطعه های گمشده دارند و این بزرگترین رنج حیات من است زمانی که قطعه ای را پیدا نمی کنم و گوشه ای از این راز را نمی فهمم .

و گاهی رازهایی هستند که از میان پازل های نیمه چیده شده نیز پیدا می شوند و وای به حال من که آنها را حتی یک بار نیز نچیده ام و حسرت چیده شدن را در قلب قطعه های کوچکشان به یادگار گذاشته ام .

این همه راز ٬ این همه قطعه ی چیده شده ٬ چیزی حاصلم نشد جز مهارت در یافتن پازل های بزرگ تر و سرانجام رها کردن آنها چیده شده یا نشده . هیچ چیز از این رازها نصیب من نشد و هیچ چیز به آنها نبخشیده ام جز رنجی که از یافتن معمایشان در دل هاشان پنهان کرده ام .

همه ی رازهایی که بی رحمانه تیغ بر هستی پنهانشان کشیده ام را دوست دارم . و چه افسوس که آنها دیگر نمی توانند رازی برای من باشند با آنکه باید دوستشان داشت .

و تو ٬ اگر مرا دوست می داری معمایی باش که هیچگاه کشف نخواهد شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:43  توسط سعید وفا  | 

و گذر زمان چه حقیر است در برابر بزرگ شدن دخترک مو فرفری سرنوشت من

باد رقص کنان بر دامان پرده ی ایوان می نشست و دخترک موفرفری هنوز به یاد دارد که چقدر نوازش دامان سپید باد را بر گونه هایش دوست داشت .

و آن دختر موفرفری کودک بود و من هنوز حیاتم به دنیا نبود .

و بی شک یکی از همین روزها بود که فرشته ی کوچک قصه ی ما در نمازی کودکانه برادری کوچک از خدا خواست .

و من آمدم ٬ تا امروز با هم باشیم ٬ تا امروز در کنار دختر موفرفری خوشبخت ترین خوشبخت عالم باشم .

و او کودک بود زمانی که گل سرخی از باغچه ی کودکی هایش برای من چید و من چه کودک تر بودم که گل سرخ او را نبوییدم .

و چگونه است خاطراتی دور که در یاد پیر ذهن من کمین می کنند تا مجالی یابند برای گفتن . و چه بسیار است خاطرات من از دختری که لحظه لحظه های زندگی مان با هم ساخته شده و امروز در پی این همه سال است که من فهمیده ام چقدر دوستش دارم .

و امروز که گذشت یک سال دیگر بزرگ شد ٬ شاید بسیاری از خاطرات کودکی را فراموش کرده باشد . اما یقین دارم رقص دامان سپید باد هیچ گاه از خاطر او نخواهد رفت .

و دختر موفرفری سرخپوست ما ٬ دریا را دوست دارد . و دریاها دریا برایش خوبی آرزو می کنم و برای خودم در جهان او را که تنها سیب شیرینی ست که مادرم برایم به یادگار گذاشته از خدا می خواهم .

تولد ات مبارک ابرخاکستری . 

 از طرف برادر کوچولویی که از خدا خواسته بودی

 

پاورقی : لینک مطلبی که ساره درباره تولدش توی وبلاگش گذاشته اینجاست ( کلیک کنید  )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:40  توسط سعید وفا  | 

و حقیقت هایی هست که باید روزی آنها را به هم بگوییم

حقیقت تک تک واژه هایی ست که خود حضور دارند . واژه هایی که برای یافتن معنا نیازمند واژگانی دیگر نیستند  . و این چه کلمه هایی است که برای یافتن معنای آنها باید به سراغ کلمه های دیگر رفت ؟ که به درستی حقیقت از این دست واژگان نیست .  و حقیقت از آن گروه کلمه هایی ست که خود به تنهایی مبدا و مسیر و مقصود است .

آنچه اتفاق می افتد خوب است . و بدی در ایجاد هیچ نقشی ندارد . آنچه ما بد می نامیم تنها تصور باطلی است از آنچه برخلاف خواست ما پیش آمده . و حقیقت معنای تک تک زمان هایی ست که اتفاق می افتند و ما قافل از کنار آنها عبور می کنیم بی آنکه معنایی برای ایجاد آنها پیدا کرده باشیم .

پیامد آنچه ما بدان باور داریم پرهیزکاری اندیشه های ماست و این خود بهترین درس است برای آنان که به دنبال حقیقت می گردند . و خدا در این مکتب خانه ی خلوت در گوشه ای ایستاده که تو هیچ گاه گمانش را هم نبرده ای  .

و حقیقت هایی ست که باید درباره ی آنها سخن بگوییم . حقیقت هایی که روزی شاید باورهای ما را دگرگون کنند و روزی شاید خود ٬  باوری شوند برای دگرگونی های ما .

دامان هستی پاک است از هرگونه ناراستی و دروغ . و این ما هستیم که بر پیکره ی آفریده های خدا نقش نیرنگ را طراحی می کنیم . پس راستی ٬ لازمه ی ایجاد است .

حقیقت نخست ) آیا هر سخنی را باید شنید ؟ آیا روح ما ظرف هر مظروف دست ساخته ی بشری ست ؟ آیا این جان را توان هر مظروفی هست ؟ فکرهای خوب و فکرهای بد ٬ حرف های خوب و حرفهای بد ! سخن های مقدس و سخن های ناصواب ! چگونه باید شنید ؟ همه را ؟

آیا ظرف وجودی ما با ارزش تر از این نیست که آن را به هر مظروف دست ساخته ای آلوده نسازیم ؟  آیا شنیدن سخن های لغو ٬ بدی ها را پر رنگ تر و پررنگ تر نمی کند ؟

مگر واقعیت این نیست که سرچشمه ی بدی ها با بردن  نامش نیز قوی تر می گردد ! و مگر حقیقت جز این نیست که این نوشته نیز به سهم خود بدی ها را شجاع می سازد ؟ راه مبارزه چیست ؟ آنها را نبینیم و یا آنکه به پیکار برخیزیم ؟

حقیقت دوم ) آیا همه ی سوال ها پاسخ دارند ؟ آیا باید پاسخ همه ی سوال ها را دانست ؟ بهتر نیست برخی سوال ها تنها سوال بمانند ؟ آیا برخی جواب ها معنای عمیق سوالشان را خراب نمی کنند ؟ آیا سوال تا قبل از آنکه پاسخش یافته نشود زیباتر نیست ؟ و من به سهم خود انسان هایی را دوست تر دارم که سوال های بی پاسخشان از پاسخ هایشان بیشتر باشد .

حقیقت سوم ) آیا خواب های ما حاصل تلاش های روح ما در وقت های اضافه است ؟ آیا ناهشیاری ما در خواب تنها یک ترفند و شیطنت روح است برای آنکه دامنه ی بازیگوشی اش را قدری آن طرف تر کشد ؟ پس انسان هایی که خواب نمی بینند چطور ؟ آیا روح آنها مرده است ؟ آیا ممکن است روح انسان پیش از مرگ جسمش بمیرد ؟ خواب ها شیرین ترین و اسرار آمیز ترین لحظه ی آفرینش انسان است . و چگونه است که خدا این ماجرای شگفت انگیز را برای بازیگوشی روح ماجراجوی انسان ایجاد کرد ! و همه سوال من از این ایجاد است . باور دارم خواب ها راستگو ترین پیامبران تاریخ اند و شهادت می دهم که به خواب هایم ایمان دارم حتی اگر هنوز حقیقت بازیگوشی روحم را نفهمیده باشم .

حقیقت چهارم ) زمان ها مقدس اند ؟ چگونه است که روح بشر در بامدادان و درست در زمانی که خورشید طلوع می کند در اوج است ! چگونه است که حتی اگر سال ها در جزیره ی دورافتاده ای باشی و تقویمی هم ندیده باشی اما هر غروب جمعه که می رسد . دلتنگی یادآورت می شود که امروز جمعه بود . و این دلتنگی غروب جمعه خود بهترین تقویم است اگر برای روزها معنایی قایل باشیم . و اگر جمعه دلگیر است پس آن زمان که جمعه ای در کار نبود دلتنگی های مردم کجای این زمان مقدس جای داشت ؟ و من گمان می کنم که زمان مقدس است و یقین دارم که زمان هایی هست که تقدس بیشتری دارند . و شهادت می دهم تقدس بامداد را ٬ زمانی که صبحگاهان خورشید از پشت چادر نماز مادرم طلوع می کرد .

حقیقت پنجم ) آدمی به دلیل انسان بودنش آیا بر چگونگی حیاتش تصرفی دارد ؟ آنچه پیش آید همه از حکمت اوست و او همان خدایی ست که بی شک آدمی برای خلاصی از بدی های خویش پای تقدیر او را به میان می کشد ! و همه ی بدی های تاریخ را به گردن خدا می اندازد که تقدیر او چنین بوده ! و آیا حقیقت دارد که هرچه هست همه از پیش دانسته و بایسته است و هیچ موجودی به صرف موجود بودنش حق تصرف در حیات ندارد ؟

 و حقیقت اول این بود که روح آدمی نخست در پیشگاه زمان مقدس باید داشته های راستین خود را ابراز کند و وای به روحی که داشته های ناراستینش بیش از داشته های راستینش باشد حتی اگر ناراستی ها را برای از میان بردن آلام انسان ها برخود تحمیل کرده باشد . و سخن های مقدس را باید شنید و سخن های مقدس چیزی نیست جز آنچه حقیقت است و این حقیقت همان خداست که به راستی بالاترین ایجاد است . خدایی که تجسم او در جهان ماده تنها یک جمله است . حقیقت عین دیانت است .

 و حقیقت دوم این بود که خدا همان سوال هایی ست که بی پاسخ می ماند و شیرین ترین سوال ها سوال هایی ست که هیچ گاه پاسخی نداشته باشند و خدا بی نیاز است از هر پاسخ ٬ از هر وهم و خیال و اندیشه ای . پس سوال های بی پاسخ را دوست بداریم که حقیقت آنها چیزی نیست جز خدایی که در پاسخ ها دنبالش می گشتیم .

و حقیقت سوم خواب است . این معجزه ی نمادین خدا در نهاد آدمی . و روح ٬ یگانه تکه ی ماندگار خداست در وجود آدمی و خواب ها چیزی نیست جز سفرهای این یگانه موجود الهی به سمت مقصد و معبود خویش برای ارتباطی بزرگ . و خواب ها متفاوت است چه آنکه ارتباط ها متفاوت است . و خواب های بزرگ خواب هایی ست که هیچ گاه آنها را به خاطر نمی آوریم .

و حقیقت چهارم و پنجم تار و پود یک تصویر است که در هم تنیده اند . و من گمان می کنم که خدا چیزی نیست جز آنچه اتفاق می افتد ٬ آنچه ما تقدیر می دانیم . و این تقدیر چیزی نیست جز زمان مقدس ٬ زمانی که همان خداست . و هیچ چارچوبی را یارای محدود کردن او نیست و هیچ زمانی را نمی توان باز ایستاد و پیش می آید و پیش می آید و آنچه پیش می آید همه مقدس است . خدا آنچه بود و هست و خواهد شد . خدا لحظه  لحظه هاست . و این راز بزرگ عمر آدمی ست . به حقیقت ٬ لحظه لحظه ی عمر ما وجود خداست و وای به حال ما اگر از وجود خدا ٬ از زمان مقدس و از ماجرای ایجاد چیزی ندانیم .

و حقیقت ها همه بزرگ است ٬ و خدا خود آفریننده و آفریده ی حقیقت هاست . و دانش ما خدا را نشانه گرفته بی آنکه بدانیم . و دانش چیزی نیست جز خدا و این خود حقیقت دیگری ست که باید راز آن را نیز آموخت . و گریستن و خندیدن و فریاد ها و همه ی همه ی سکوت های جهان هر یک تصویری از خداست و خدای آنکس زیباتر است که حقیقتش عریان تر باشد . 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:40  توسط سعید وفا  | 

کودک خیانت کار تو دلش کودکی می خواد , رهایی می خواهد , هنوزم مرا دوست داری ؟

 بچه که بودم پیاده می رفتیم خونه ی مامان بزرگ ٬ یادش به خیر یه طرف خونه ی مامان بزرگ اینا خونه ی خانم ظهیری بود اون طرفش هم خونه ی خانم سجادی .

ساعت سه که می شد با مامان و ساره شال و کلاه می کردیم و می رفتیم خونه ی مامان بزرگه .

الان خیلی وقته که به جای خونه ی مامان بزرگ با اون کاج بلندش ٬ با اون باغچه ی سبزش ٬ با اون حوض قشنگش ٬ با اون زیر زمین پر از قاصدکش ٬ یه برج سبز شده . به جای خونه ی خانم ظهیری و خانم سجادی هم همینطور .
یادم نمی آد خونه ی خانم سجادی چه شکلی بود اما  حیاط خونه ی خانم ظهیری رو یادمه ٬ چون یه روز که فوضولیم گل کرده بود از لب دیوار توی حیاطشون رو دید زدم ٬ پر گل های قرمزی بود که هنوزم نمی دونم اسمشون چی بود و چه بویی می دادن !

خونه ی مامان بزرگ که می رفتیم ٬ بعضی از روزها ٬روی چراغ علادین مامان بزرگ داشت کوفته قلقلی درست می کرد برامون ٬ خیلی خوشمزه بود .یادش به خیر . یه کمد دیواری سبز رنگ هم کنار در ورودی بود که زیرش همیشه یه جعبه نون برنجی به من چشمک می زد .

مامان بزرگ می دونست من نون برنجی دوست دارم ٬ منم از در که می رفتیم منتظر بودم مامان بزرگ بگه برو جعبه رو بیار .

بدو می رفتم جعبه نون برنجی رو می آوردم ٬ و چند تا که می خوردم ٬ می گفتم مامان بزگ بقیه اش رو بزاریم برای روز مبادا . اون موقع ها نمی دونستم روز مبادا یعنی چی ! البته راستشو بخواید الانم شک دارم که فهمیده باشم یعنی چی ! اما مامان بزرگ یادم داده بود که آدم یه خوراکی که داره همش رو همون لحظه نمی خوره ٬ یه مقداریش رو نگه می داره برا روز مبادا .

بعضی اوقات می نشستم توی نور آفتاب و با حلقه های دود سیگار مامان بزرگ بازی می کردم ٬ توی هوا با حلقه های دود نقاشی می کشیدم ٬ مجسمه می ساختم ٬ عالمی داشت این دود سیگار برای خودش  .

یه راه پله بود که می خورد به اون زیر زمینه که توش حوض داشت ٬ همون زیر زمینی که مامان بزرگ روزی چند بار می رفت و دست و روی خودش رو توی آب زلال اون حوض عمیق می شست . توی اون راه پله همیشه یه عالمه قاصدک قائم شده بود . منم می رفتم قاصدک ها رو جمع می کردم و از توی بالکن تا جایی که نفس داشتم فوتشون می کردم و اونها هم نامردی نمی کردن و یه رقصی برام می کردن که من رو با خودش می برد به جاهای دور .

یه کاج بلند توی خونه ی مامان بزرگ اینا بود که من با چوب خشک هایی که پایینش می ریخت بازی می کردم ٬ شهر درست می کردم ٬ لشکر کشی می کردم ...

ساره دیروز می گفت وقتی قایم باشک بازی می کردیم پشت اون قائم می شدیم . اون موقع ها نمی دونستم این کاج چقدر بزرگه ٬ اما بعدا ها فهمیدم بزرگترین کاج راهن بوده ٬ از نسل درخت های باغ های راهن . آخ یادش به خیر راهن ٬ آخ یادش به خیر اون خیابون کوچیک با اون درخت ها ٬ الان دیگه هیچی درخت نمونده ٬ الان همش ساختمونه ٬ ساختمونای بلند توی کوچه باغ های باریک .

آشپزخونه ی مامان بزرگ اینها ٬ ۶ تا پله می خورد می رفت بالا ٬ خیلی هیجان انگیز بود ٬ الان یادم نمی آد من با اون پله ها و اون فرش های قرمز خوشگل که روی پله ها رو پوشونده بود , چه بازی می کردم ولی خوب خاطرم هست بعضی اوقات همون ۶ تا پله ساعت ها من رو سرگرم می کرد .

دایی ناصر بعدازظهر از ایران ناسیونال می آمد ٬ کیفش رو می گذاشت روی تلویزیون , اون زیرپوش سبز رنگش رو می پوشید و می رفت باغچه رو آب دادن ٬ وای که چه بوی خوبی بلند می شد توی حیاط . عجب حیاطی بود .

ته حیاط یه انباری قدیمی بود که دایی ناصر کرده بودش خونه ی خانم مرغ ها ٬ چه صدای خوبی بود ٬ قدقدق ق قد , قدقدقد ق ق قداااا ٬ یادش به خیر به ذوق اینکه به مرغ ها پوست خیار بدم ٬ بعضی اوقات ۲ تا خیار می خوردم ٬ البته چه پوست خیار دادنی ٬ کوفتشون می شد ٬ پوست خیار رو می کشیدم روی توری و گردن خانم مرغ ها هم همه نفری به دنبال پوست خیار کذایی .

دایی ناصر یه باغچه خیلی بزرگ هم توی خونه داشت ٬ اندازه ی همه ی طول پذیرایی شون باغچه بود ٬ با یه عالمه گل و گیاه ٬ یادمه اصلا دوست نداشت کسی به گل ها دست بزنه ٬ اما منم همیشه مثل این بچه گربه ها تا چشمش رو دور می دیدیم برای خودم کلی اون تو خاک بازی می کردم .

یادم نیست عروس پاگشا ی کی بود که خونه ی مامان بزرگ اینها یه عالمه شلوغ بود ٬ توی حیاط دیگ های بزرگ برنج بود , خوب توی خاطرم مونده که روغن آخر رو خاله جون ریخت روی برنج ها . کباب ها هم که به سیخ آماده شده بودند ٬ هنوز عطر اون برنج توی اون ظرف های خوشگل یادم مونده ٬ انگار همین دیروز بود . انگار همین دیروز بود که موقع عروسی دایی ناصر کبوتر ها از قفس در رفتن ٬ انگار همین دیروز بود که نیکو به دنیا آمده بود و من اینقدر ذوقش رو داشتم که دلم نمی خواست بریم آلمان .

بعداز ظهر ها که از خونه ی مامان بزرگ بر می گشتیم ٬ اگه خیلی دیر نشده بود ٬ توی اون پارک بین راه می تونستم یه کم تاب سرسره بازی کنم ٬ وای که چه بوی بلالی لای تاب و سرسره های پارک می پیچید ٬ بعضی اوقات مامان برام بلال می خرید . یه روز یادمه از اون پارکه با هزار ترفند یه ملخ برا ساره گرفتم ٬ آوردمش خونه , اما خانم دامپزشک اصلا نگاشم نکرد ٬ آخه اون خودش روزی صدتا جانور می گرفت ٬ حالادیگه این یه دونه ملخ مردنی که من پیش کشش می کردم اصلا به چشمش نمی آمد .

یاد خونه ی خاله جون افتادم ٬ فکر نکنم دیگه تا آخر عمرم خونه به اون بزرگی ببینم ٬ دو طرف ساختمون٬ وسط تا چشم کار می کرد حیاط ٬ یادش به خیر درخت های توت ٬ وای که چه شیرین بود ٬ هم توت ها و هم اون روزها ٬ خونه ی خاله جون با اون خوراکی های خوشمزه ٬ با اون مهربونی هاش ٬ با اون گل های محمدی باغچه ٬ همش ٬ همش بهترین روزهاست .

بزرگتر که شده بودم و خاله جون می دونست که می تونم مراقب شمعدونی ها باشم ٬ هر سال عید که می شد با عیدی ٬ یه شمعدونی هم به من هدیه می داد . الان که گفتم عیدی یاد کپلمه افتادم ٬ وای که چقدر کپلمه های عید خونه ی خاله جون خوشمزه بود . من روم نمی شد همه ی ظرف رو بخورم و خاله جون که این رو می دونست برای من کپلمه می ریخت توی پلاستیک و موقع رفتن شکم پر و دست پر منو میفرستاد خونه ٬ با یه عالم دل خوش .

من درست یادم نیست ٬ اما ساره می گه ٬ قاسم آقا همیشه توی جیبش آدامس موزی داشته و همیشه هم به ما خوراکی های خوشمزه می داده ٬ این چند سال اخیر قاسم آقا هیچ وقت توی جیبش آدمس موزی نداشت ولی در ازاش اینقدر مرد بود ٬ اینقدر دوست داشتنی بود ٬ اینقدر مهربونی ولبخند هدیه می داد که آدم هیچ وقت هوس آدامس موزی نمی کرد .

خونه ی خاله که می رفتیم کره ی حیوانی گرفته بود و نون تازه ٬ برامون کره می مالید روی نون و شکر می پاشید روش ٬ وای که چه ساندویچی ٬ وای که چه خاله ای . خیلی دوسش دارم ٬ خیلی .

خونه ی خاله که می رفتیم فقط خوبی بود ٬ فقط مهربونی بود ٬ اصلا از خونه ی خاله زیاد چیزی یادم نیست ٬ می دونید چرا ؟ چون اینقدر خوب بود که اصلا نمی فهمیدم خونه ی خودمون نیستم .

خونه ی خاله یه خوبی دیگه هم داشت ٬ بعضی اوقات ساره می رفت و اونجا می موند ٬ منم تنها می شدم توی خونمون و برای خودم پادشاهی می کردم .

گفتم خونه ی خودمون ٬ یاد بالش هایی افتادم که بعضی اوقات الاغم بودن و بعضی اوقات باشون قلعه می ساختم ٬ وای که چه با مزه بودن وقتی خراب می شدن روی سرمون ٬ وای که چه خوب بود اون روز ها .
بچه تر که بودم هر شب باید مامان رو بوس می کردم ٬ اونم منو بوس می کرد ٬ می گفتم دوست دارم شب به خیر و اونم می گفت دوست دارم شب به خیر .

همه چیز خوب بود ٬ همه چیز خوب بود .

تا اینکه روزها می گذشت و من بزرگ می شدم ٬ دیگه نه یاد نون برنجی روز مبادای خونه ی مامان بزرگ می افتدم ٬ نه یاد تاب و سرسره ی پارک بین راه ٬ دیگه نه قاصدک فوت می کردم نه با چوب های درخت کاج بازی می کردم ٬ آخه بزرگ شده بودم سرک کشیدن توی خونه ی خانم ظهیری برای اینکه رنگ گل هاشون رو ببینم دیگه معنی نداشت .

دورخیز کردن روی رخت خواب هایی که مامان بزرگ آخر اتاق چیده بود دیگه برام مزه نداشت ٬ دیگه خونه ی خاله کره و شکر نداشت ٬ قاسم اقا دیگه توی جیبش آدامس موزی نداشت .

من بزرگ شده بودم ٬ من به خیال خام خودم بزرگ شده بودم و به چیزهای بزرگونه ام فکر می کردم ٬ به جبر و حساب و هندسه ٬ به اینکه پول تو جیبی روزانه ام رو چط.ری خرج کنم 4 تا نوشمک بخرم یا دو تا بستنی لیوانی !

این به اصطلاح بزرگ شدن آدم ها یعنی از بین رفتن همه ی دلبستگی های شیرین کودکی شون ٬ یعنی پاک شدن همه ی حافظه ی لذت بخش رها بودن و کودک بودن .

من بزرگ شدم ٬ فکر می کردم که بزرگ شدم ٬ فکر می کردم که می فهمم ٬ فکر می کردم که می بینم . حتی یه روز فکر کردم که عاشق شدم ! و همه چیز از همون روز خراب شد ! همون روزی که دل همه ی کودکیم ٬ دل مادرم رو شکستم .

وای به حال بزرگ شدنی که آدم قرار باشه دل مادرش رو بشکنه ٬ وای به حال من که به همه ی کودکیم پشت کردم به خیال خام اینکه عاشق شدم ٬ وای به حال من .

از کودکی ٬ از رها بودن ٬ تصویر های مبهمی باقی مونده ٬ اینکه من هنوز بارون رو دوست دارم ٬ اینکه هنوز خاک بازی می کنم ٬ اینکه هنوز وقتی می خوام نماز بخونم عبا می اندازم روی شانه هام ٬ حتی اینکه هنوز دلم هوس شهربازی می کنه , وقتی ام می روم شهربازی حتما باید پشمک بخورم . این ها همه نشون می ده من پتانسیل دوباره کودک شدن رو دارم ٬ من هنوز پتانسیل رها بودن رو دارم .

و این نشون می ده که همه ی کودکی من ٬ مادر من ٬ هنوز من رو تنها نگذاشته ٬ این نشون می ده که من باید مسیر رو پیدا کنم ! تاریک نیست ٬ حتما چشم های منه که بسته است . این همه نور ٬ این همه رنگ ٬ اگه نمی بینیم برای اینه که چشم های ما فکر می کنن بزرگ شدن , چشم های ما انعکاس کودکی مون رو درک نمی کنن .

کاشکی ٬ کاشکی ٬ یک روز دیگر کودکی بیاد سراغم ٬ کاشکی تنها یک روز دیگه , خدایا فقط یه روز دیگه !

اگه اون روز برسه اینقدر کودک می شم , اینقدر رها می شم که دیگر نتونی رهاییم رو به بدنم برگردونی , اون وقت از وسط همون یه روز کودکی مستقیم می پرم بغل مامانم تا بش بگم : " نه ! من عاشق نشده بودم ! من کودکیم یادم رفته بود ! من تو رو دوست دارم !

اینکه کودکی چیه ! و رهایی چه ربطی به کودکی داره ٬ اصلا سوال نیست ٬ خودش یه جوابه ٬ حالا اصلا فرض کنیم که سوال باشه ! چه لزومی داره برای هر سوالی جوابی هم باشه ! اصلا مگه ما باید جواب همه ی سوال ها رو بدونیم ؟ به نظر من بعضی سوال های اگه همیشه سوال بمونن خیلی قشنگ ترن ٬ مثل همین کودکی ! رهایی !

کاشکی هیچ وقت بزرگ نشده بودم , کاشکی هیچ وقت طعم نان برنجی های مادربزرگ را از یاد نبرده بودم , کاشکی درخت کاج بزرگ رو قطع نکرده بودن , کاشکی خاله جون امسال هم به من شمعدونی هدیه می داد , کاشکی قاسم آقا اینقدر زنده بود که برامون لبخند بزنه , کاشکی , کاشکی , کاشکی هیچ وقت عاشق نشده بودم !

سردمه , من رو در آغوش بگیر , من کودکم , کودک تو , هنوز کودک تو ام حتی اگه به دوست داشتنت خیانت کرده باشم , تا تو مهربون باشی من به کودک بودنم امیدوارم . تا تو نگاهم می کنی من از این رهایی نمی ترسم , مراقبم باش . شب به خیر . دوست دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:40  توسط سعید وفا  | 

و امروز فرزندان ناخلف اسرائیل , خدا را بر خود حرام کرده اند

كتاب آسمانى[شان] به فرزندان اسرائيل خبر داديم كه قطعا دو بار در زمين فساد خواهيد كرد و قطعا به سركشى بسيار بزرگى برخواهيد خاست (سوره اسرا - آیه ۴)

ما از فرزندان اسرائيل سخت پيمان گرفتيم و به سويشان پيامبرانى روانه كرديم هر بار پيامبرى چيزى بر خلاف دلخواهشان برايشان آورد گروهى را تكذيب مى‏كردند و گروهى را مى‏كشتند  (سوره مائده- آیه ۷۰)

این نوشته تقدیم می شود به کودکان بی گناه غزه که در حملات موشکی بنی اسرائیل کودک ترین شهیدان جهان را می سازند ٬ و به کودکان افغان که دست ها و پاهای کوچکشان را روی مین جا گذاشته اند ٬ و به کودکان گرسنه ی زیمبابوه که در روزهای جشن تولد دیکتاتورشان در بیابان ها خوراک کرکس می شوند . و به کودکان رنج دیده ی سرزمین ثروتمندم ایران که در چهار راه ها گل های نرگس و مریم می فروشند

ظلم ٬ ظلم است .

در هر نقطه از عرض جغرافیایی که ایستاده باشی .

ظلم ٬ کشتن کودکان یهودی در کوره های آدم سوزی بود .

ظلم ٬ به آتش کشیدن لحظات کودکی فرزندان فلسطین است .

هولوکاست افسانه نیست ٬ هولوکاست جنایتی ست که فرزندان ناخلف اسرائیل بر وجود بشر پیاده می کنند . و چه شرمگین است هیتلر ٬ امروز ٬ اگر همه ی فرزندان اسرائیل را نسوزاند .

ظلم ٬ سوختن صورت کودکان آن روستای دورافتاده ی ایران است در آتش کلاس کوچک مدرسه شان ٬ زمانی که رئیس جمهور از عدالت جهانی حرف می زند .

و چه بی معناست ٬ این عدالت ٬ اگر کودکی کودکان ما در آتش سوخته باشد .

این واژه ی سه حرفی ظلم گاهی موشک های فرزندان ناخلف اسرائیل است ٬ گاهی اندیشه ی بد هیتلر ٬ گاهی خودشیفتگی رابرت موگابه و گاهی نیز دیکتاتوری نعلین و ارتجاع شیخ الشیوخ .

و کودک ٬ این کلمه ی چهار حرفی ٬ چه آسان شهید می شود زمانی که مدرسه اش جشن خاکستر دود برپا کرده .

حال چه ایران باشد و چه فلسطین ٬ چه آن مدرسه در روستای دورافتاده ای حوالی شیراز باشد و چه در غزه ٬ چه آن ظلم از طرف فرزندان ناخلف اسرائیل باشد و از چه از دیکتاتوری باشد که خود را از نسل پیامبر راستی می داند .

و امروز یهود خدا را بر خود حرام کرده ٬ همچون روزی که نعمت خدا را بر خود حرام  می کرد . و چه سخت است این دین یهود ٬ که پیکره ی فرزند مریم را به صلیب می کشد . و چه دردناک اند مردمانی که  بزرگترین اصلاح گر دوران را بر دار می زند .

و درست در سالروز میلاد پسر مریم ٬ سیح ٬  آنکه فرزندان اسرائیل وحشیانه به صلیبش کشیدند و کودکان یهود جامه اش دریدند .

درست در سالروز میلاد پیامبر مهربانی ٬ بار دیگر فرزندان اسرائیل زادگاه مسیح را وحشیانه می کوبند و کودکی کودکان فلسطین را می درند .

امروز نه تنها غزه ٬ نه تنها فلسطین ٬ و نه فقط ایران ٬ که سراسر زمین در شرم است ٬ در شرم است از وجود فرزندان اسرائیل ٬ امروز زمین عنان تحمل فرزندان اسرائیل از کف بریده .

و آرزوی زمین این است که روزی سرزمین بنی اسرائیل نباشد . و خاک زمین این ماجرای هر روزه ی ظلم و خون را نبیند .

و وای به حل آنان که بقای خود را در آشوب سرزمین پیامبران می بینند .

و وای بر ما ٬ اگر کودکانمان روزی کوره های آدم سوزی را از نو ساختند . و اگر روزی مسیحی را به صلیب کشیدند . و بردگی از نو داستان تاریخمان شد .

کودکان لوح نانوشته ی خدایند ٬ و زمین آماده ی کاشت .

و نفرین بر حاکمانی که در این لوح چیزی جز خشم و نفرت نمی نویسند

و نفرین بر ظالمانی که این زمین را به جای گندم ٬ آتش می کارند .

به امید برقرای صلح جهانی - به امید شادی کودکان جهان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:39  توسط سعید وفا  | 

هر بار که گمان کردی به مقصد رسیده ای ! لحظه ای درنگ کن , و سوال تازه ای بپرس !

( این نوشته تقدیم می شود به وجود جاودانه ی ٬ دکتر راوندی ٬ مادرم و دوستش حسنیه ٬ و استاد ابراهیم کریمی . انسان هایی که با رفتن رمزگون شان ٬ وجودم را سرشار از سوال کرده اند ٬ سوال هایی که می دانم اگر روزی بزرگ شوم بی شک پاسخش را نیز به من خواهند آموخت )

تاریکی شب می رسد و من ٬ فکر می کنم ٬ همچنان که تمام روز را فکر کرده بودم . و  چه سر دردی ست این حجم دردناک فکر کردن که بر پیکره ی رنجور ایمانم سیلی می زند !

کلمه ها یاری نمی کنند ٬ حال که بعد از آن همه اشک پاسخی برای سوالم یافته ام! می گردم ! همه جا تاریک است . همه ی زاویه ها خاموش است . هیچ کلمه ای در این نزدیکی نیست که تیمار کند ذهن پرتشویش خاموشی ام را .

دانشی پشت این پاسخ پنهان شده ٬ و هرزگاهی تنها چشمکی می زند ٬ به سان دخترکی بازیگوش که به دنبال هم بازی اش می گردد .

 این دانش توهم ذهن من نیست . این دانش حضور دارد ٬ بودنش را امروز برای اولین بار احساس کردم , امروز در آن سالن نمایش گریه کردم . و این گریه اولین چشمک دخترک بازیگوش دانش بود که به دنبال هم باری اش می گشت .

کاش بهشت همانگونه بود که در کودکی فکر می کردم ! کاش جهنم تاریک بود ! کاش ملائکه مشت مشت نور بر سر بهشتیان می ریختند و کاش خدا همیشه لبخند بر لب داشت !

من جای دیگری ایستاده ام ! با صدای وزش یک نسیم , سبک می شوم . او را می بینم که لبخند می زند و بر چارچوب بهشت ایستاده . و دوستانش که بر قالیچه هایی در آسمان پرواز می کنند . آن سو تر مردی با موهای بلند , مردی که امروز با دیدنش گام هایش بی اختیار گریه ام گرفت , گریه کردم نه برای مردنش , گریه کردم بس که این مرد  زنده بود .

 پایین تر از بهشت پیرمردی آشنا را می بینم که در زمین سردش کشاورزی می کند و خسته است ٬ بس که باغش محصولی ندارد .

انگار پدر بزرگم بود ! مرد بدی نیست تنها ایرادش این است که هیچ وقت فکر نمی کند , درست بر خلاف من که فقط فکر می کنم . فقط حرف می زنم .

درست بر خلاف من که فقط حرف می زنم . و روزی آن قدر فقط حرف زدم که سهیل خسته شد و رفت .

کائنات چیزی نیست جز خلاقیت ذهن آدمی , تاریکی چیزی نیست جز لحظه ای چشم بستن بر روشنی .

مرگ و زندگی , چگونه مردن , چگونه زیستن , بزرگترین سوالی است که  پاسخش حتی در یخدان قدیمی مادربزرگ هم پیدا نمی شود !

من به این یقین دارم که خواب ها راز دارند . من به این ایمان دارم که خواب ها قسمت بزرگی از حقایق زندگی اند . از همان شب که خواب دیدم سر بر پای خدا گذاشته ام یقین کردم که خواب ها زندگی حقیقی ماست !

من به ماجرای خواب ایمان دارم ! گرچه هنوز نفهمیدم چرا باید شماره صندلی ام در برزخ را به خواب ببینم ! سالنی بزرگ با صندلی هایی با روکش قرمز .آیا حقیقتا اینجا برزخ خداست ؟!

هنوز  نمی دانم درب سمت راست دوزخ بود یا درب سمت چپ ! گرچه  خوب در خاطرم هست که میان خیابان های بهشت بلواری پر از گلدان و فواره های رنگین بود . حتی رنگ نیلی آسمانش فراموشم نشده !

وقتی سرم رو از روی میز برداشتم لبخند بر لبم بود , من اینجا نبودم ,  من چند وقتی میشه که اینجا نبودم !  من می دونم  اینجا نبودم , اونوقت هیچ کس این رو باور نمی کنه  !

هیچ کس باور نمی کنه ! چون من خوشحالم , چون من وقتی می رم سر کار اولین کارم  اینه که موهای این رو بکشم , اون رو گاز بگیرم , دماغ این یکی رو فشار بدم , موبایل اون یکی رو بردارم ....

نمی فهمن من اینجا نبودم , نمی فهمن من اینجا نیسنم ! اینا نمی فهمن ! تو چی ؟ توی می فهمی ؟ تو منو می بینی ؟

یادمه دو روز از ماجرای بهمن 85 گذشته بود , علی من رو برد توی کوچه , زیر اون پارچه های سیاه ٬ توی چشمام نگاه کرد و گفت : " بچه ها می گن سعید قاطی کرده , زده به سرش  "

اون موقع منم توی چشمامش نگاه کردم و گفتم : " نه علی , من خوبم , خیلی هم خوبم "

اما از همون روز من دیگه یادم نمی یاد ! من یادم نمی آد این عقل چیه که من یه زمانی داشتم و حالا بچه ها فکر می کنن من دیگه ندارمش !

بچه که بودم یه سجاده پهن می کردم , جلوش کلی قرآن می چیدم , کلی تسبیح دورش می گذاشتم , خلاصه با کلی ادا اطوار نماز می خواندم . یادمه یه بار مامان گفت :" هرچی من از این ظاهر بازی ها بدم می آد نمی دونم تو این کارا رو از کی یاد گرفتی ! "

اون روز من نماز نخوندم , بابا به مامان گفت : می گذاشتی بچه نمازشو بخونه , دلش شکست "

الان می فهمم باید دلم اون روز می شکست , باید اون روز نماز نمی خوندم ! اگه اون روز یاد گرفته بودم که نباید با این همه سر و صدا نماز بخونم , الان حتما سهیل کنارم بود . الان سهیل فکر نمی کرد که من فقط حرف می زنم !

چه سیب های سرخی بود اون سیب هایی که توی حیاط برای مراسم مامان می شستیم و با دستمال پاک می کردیم . من با بچه ها شوخی می کردم , انگار روز عروسی بود . خوب علی حق داشت که باور کنه " سعید قاطی کرده !  سعید زده به سرش ! "

الان نزدیک به دو سال گذشته و من هنوز قاطی کردم , حتی اگه دیگه پارچه ی سیاهی روی دیوار خونه نباشه که علی من رو ببره زیرش و بهم بگه .....

می دونید مشکل کجاست ؟ مشکل اونجاست که هنوز هم من دارم حرف می زنم . می ترسم ! از این همه حرف زدن می ترسم ! می ترسم اینقدر حرف بزنم که یه روز دیگه هیچی برای گفتن نداشته باشم ! می ترسم یه روز برگردم و ببینم همه ی کلمه های دنیا رو گفتم و هیچکدوم رو نفهمیدم ! من می ترسم !

دیشت توی نور بخاری سه صفحه برای خودم نوشتم . صبح اصلا یادم نمی آمد چی نوشتم فقط یادم بود نوشته بودم . ظهر که از بیرون آمدم  یه نگاه به نوشته های دیشت انداختم  , دیدم اینجوری تمامش کردم : " خدایا , بیا منو ببوس , چون بچه که بودم مامانم منو هر شب می بوسید "

آخه این که رسمش نیست , اگه بهشت اونی نباشه که توی بچگیم فکر میکردم , اگه جهنم تاریک نباشه , اگه شیطون یه دم فلشی نداشته باشه , اگه فرشته ای نباشه که نور توی آسمون بهشت بپاشه ! آخه کی باید جواب من رو بده ! پس آرزوهای من چی می شه ! کی مسئول خسارتی ئه که به قلب من وارد شده ؟

اگه واقعا هیچ فرشته ای وجود نداشته باشه ! کی می خواد جواب دل شکسته ی منو بده ؟

نه ! نه !  من جواب این یکی رو می دونم . خوب می دونم که فرشته ها هستند . من به بودن فرشته ها  ایمان آوردم ! وقتی که توی اتاق آی سی یو بودم به وجودشون ایمان آوردم !

 کی ؟

زمانی که قرار بود اون دستگاه های دروغی رو خاموش کنن !  زمانی که همه ی کادر بیمارستان گریه می کردند و من فقط یک کلمه توی ذهنم می گشت : " جبرئیل ! جبرئیل ! جبرئیل اینجاست "

روح القدس مسئول گرفتن جان اولیای خداست . و این تنها احساس من نبود ! سوالی بود که آقا ابراهیم که از اصفهان آمده بود از من پرسید ! و من هم جواب دادم " آره , من بوی جبرئیل رو حس می کردم , هنوز هوای اتاق گرم بود , مثل وجود جسم مادرم "

شمع هایی که امروز ساره برای استاد کریمی روشن کرده بود من رو یاد شمع هایی انداخت  که روز عید غدیر توی حسنیه خویی ها به سفارش صفورا روشن کردم . صفورا زن ساده ای بود . اینقدر کارهاش با مزه بود که می مردی از خنده !

صفورا من رو دوست داشت , دلش می خواست من با نوه اش ازدواج کنم , بس که ساده بود , بس که تنها بود . و ما فقط وقتی فهمیدیم چقدر  تنهاست که زودی از بیمارستان مرخص شد , مرخص شد تا در جشن مردنش شرکت کنه , مرخص شد چون جایی برای زنده موندن  نداشت !  کسی  چه می دونه ! شاید صفورا زنده باشه , شاید نمرده  نباشه , نمی دونم هست یا نیست , مهم برام اینه که وقتی جایی شعم می بینم یه سلول از ضمیر ناخودآگاهم می ره سراغ صفورا .

حالا می تونم بفهمم که صفورا با همون شمع ها به اندازه ی یه سلول از وجودم من رو اهلی کرده .

مامانب بزرگ رو که برده بودن برای عمل ٬ رفتم باغ , یه عالمه قاصدک چیدم , فوتشون کردم , گفتم : " برید به خدا بگید که من مامان بزرگم رو خوب و سالم می خوام "

کاش وقتی که تهران بودیم هم قاصدک بود , حداقل یه قاصدک تا من فوتش کنم و از خدا مهلت بخوام که یه کم دیگه کودکی کنم ! که چند سال دیگه فرشته ی کودکیم رو برام نگه داره !

مامان بزرگ شجاع بود , یک عمل سخت . مامان بزرگ نرگس بود , یک خدای بزرگ , مامان بزرگ مهربون بود , قاسم آقا هم مهربون بود , دلم براشون تنگ شده ,  برای مامان بزرگ , برای قاسم آقا , برای حرف های شیرینشون . مامان بزرگ می گفت : " بیا یه بوسی بده به مامان "  قاسم آقا می گفت که باباش وقتی بچه بوده بش می گفته : " قاسم تا می تونی بخون , آدم هرچی بخونه بازم کمه , آدم هرچی یاد بگیره بازم کمه "

من دیگه عادت کردم توی قبرهای خالی نگاه کنم , من دیگه عادت کردم زیر تابوت بیاستم و روبرو رو نگاه کنم . من دیگه نماز میت رو از برم . خدا سرنوشت آدم ها رو با چیزهایی گره می زنه که باید با اونها بزرگ بشن . بزرگ شدن من هم از همون روزی شروع شد که ابرهای آسمون گرفته بود . همون روزی که اون ساندویچ رو به زور توی ماشین آرش خوردم تا زنده بمونم که بتونم چند ساعت بعدش رفتن مامان رو ببینم .

یه نفر بیاد جواب من رو بده  ! بهشت کجاست ؟ ما مال بهشتیم یا بهشت مال ماست ؟ ما مال خداییم یا خدا مال ما ؟ خدا ما رو برای سرگرمی خودش درست کرده یا ما خدا رو برای سرگرمی خودمون ؟ ما دلگرمی کائناتیم یا وجود اونها دلگرمی ما ؟

یاد حرفهای بابای قاسم آقا می افتم " هرچی یاد بگیری بازم کمه " خدا رحمتش کنه , من اگه بودم می پرسیدم : " هرچی هم که بپرسی بازم کمه ؟ "

هر سوال خدایی ست و هر خدا سوالی !

هر زمان که گمان کردی جواب سوالت را یافته ای  , تنها لحظه ای درنگ کن  , و دوباره از نو سوال تازه ای بپرس !

و بدان که با هر سوال خدایی در هستی خلق خواهی کرد !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:36  توسط سعید وفا  | 

و امروز خدا دلتنگ ترانه ی آغاز خلقت بود

يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ ٬ و این ذکری ست که امروز از زبان باران شنیده می شد ٬ و از قلب گنجشکانی که در ایوان کوچک خانه ی ما نشسته بودند . سبحان است آفریدگار ٬ پس تسبیح گویید خدا را .

باران امروز می بارید که تسبیح کند آن بزرگ مطلقی را که نامش سوگند ایمان بشریت است .

پرنده هایی که من به اشتباه گمان می بردم از خیس شدن در باران وحشت کرده اند  ٬ امروز به جای من تسبیح باران خدا می گفتند . به جای من که غافلم از این داستان روح افزای نیایش .

گنجشک ٬ بی هدف به بام خانه ی ما نیامده است  . خدایی که تصویر گنجشک را در بام خانه ی ما نقاشی کرده ٬ بی شک دخترکی را نیز پیش از او در این نزدیکی وجود بخشیده ٬ دخترکی که هر روز برای گنجشک دانه می پاشد ٬ و خدا چیزی نیست جز رابطه ی صمیمانه ی گنجشک و آن دختر . و من چقدر خوشبختم وقتی آن دختر که خدا نقاشی اش را کشیده بود ٬ خواهر من است .

پنجره ی  اتاق من از زمانی که به یاد دارم همین شکل بود ٬ رو به باغچه ای که در آن داوودی ها حانه دارند ٬ و من چه کودک بودم اولین باری که عطر گل های داووذی به عالم ناهوشیاری ام برد .

این پنجره ی اتاق من است ٬ که اینک روبرویش فانوسی خانه کرده ٬ فانوسی که گاهی ٬ همدم تنهایی ام در مرکز ثقل زمین بود ٬  آن نقطه ی ایجاد خلقت . فانوسی که شب عید آن سال پر وحشت ٫  تا صبح روشن ماند تا نمادی باشد برای روشنی چراغ خانه ای که چند سالی ست مردمان خاموشش می پندارند .

سیب سبز کوچکی هنوز بر اندام درخت پرخاطره ی حیاط خانه ی ما مانده است ٬ شاید این سیب دلگرمی باشد برای قلب خسته ی ما ٬ از سوی مادرم ٬ که سیب را دوست داشت .

و من امروز یقین دارم که سیب مقدس ترین میوهاست ٬ چه آنکه خود دیدم سیب هم با باران تسبیح می گفت و من تسبیحش را لمس کردم وقتی که چند قطره ای از پاکی ای رنگ سبزش بر گونه هایم چکید  .

بی هدف نیست این همه داستان خدا ٬ بی سرانجام نیست این مسیر پر نیاز ٬ این همه رنگ تنها نشانه است . بی گمان آفرینش فلسفه ای دارد  ٬ همچون فلسفه ی دانه های کوچکی که در آرزوی رشد بی آنکه دانسته باشند  ٬ پل دوستی پرندگان و آن دختر می شوند ٬ و چه کسی جز خود آنها می فهمد که این ایجاد دوستی خود همه رشد و کمال است .

ایجاد ٬ یعنی آنچه ما خواسته ایم . آنچه در ذهن ما عبور کرده است . ایجاد رابطه برای زیستن ٬ ایجاد انگیزه برای ادامه دادن ٬ ایجاد علاقه برای دوست داشتن ٬ ایجاد آگاهی برای تداوم یافتن هرچه بدان علاقه داریم .

روح بشر یکی ست ٬ و آن روح چیزی نیست جز اراده ی تک تک موجودات که تصمیم دارند با بودن خود ٬ تصویری از خدا را شکل دهند . روح بشر به سوی بزرگی بی پایان حرکت می کند ٬ و این همان تکامل وعده داده شده است .

زمین بسیار سرد بود ٬ سرد و خاموش ٬ و اولین ایجاد علاقه ٬ نخستین جرقه برای گرمی زمین شد ٬ اولین ایجاد علاقه زمانی بود که خدا دل به آفریده اش انسان بست ٬ و این شوق و ذوق و آگاهی خدا بود که زمین را گرمی بخشید .

و از آن روز ٬ ایجاد علاقه کردن به عنوان خدایی ترین عنصر وجودی انسان در کالبد زمین جای گرفت .

روح آدمی با موسیقی در وجود خاک دمیده شد . زمان آغاز خلقت ٬ خدا ترانه می خواند . و اینگونه بود که جاودانه ترین راه ایجاد علاقه موسیقی و ترانه نام گرفت .

و بدین خاطر است که صدای باران را دوست داریم . ترانه ای که خدا زمان آغاز خلقت زیر لب زمزمه می کرد چیزی نبود جز صدای باران ٬ بارانی که خاک عاشق زمین را گل کرد تا روحی فزاینده و پاک در آن دمیده شود . تا انسان گاهی احساس کند خدای گم شده ی همه ی تاریخ در درونش یافت می شود .

همه ی آنچه هست لطف اوست ٬ اگر خوبی هست برای آنانی ست که خوب می خواهند و اگر بدی هست برای آنان که بد می خواهند ٬ در این میان تنها فلسفه ی نا شناخته ی رنج می ماند ٬ رنجی که همه نصیب خوبان است و هیچ نصیب بدان نمی شود .

رنج بزرگترین ایجاد علاقه است ٬ رنج همان نقطه ی آغازی ست که تو را به خدایت پیوند می دهد ٬ از رنج هراسی نیست ٬ آن خدایی که رنج را به تو هدیه می دهد تو را به خود نزدیک می خواهد .

باران که می بارد او به ما نزدیک تر است ٬ هر بار که باران می بارید بدانید که خدا دلش برای ترانه ی آغاز خلقت تنگ شده ٬ بدانید که خدا مشتاق شنیدن صدای کسی ست که برای اولین بار در خدا ایجاد علاقه کرد . پس بخوانید نامش را ٬ او که نزدیکترین است .

۱۰ آذر ۱۳۸۷ - وفا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:36  توسط سعید وفا  | 

معمای پاییزی خدا , عشق دخترک کبریت فروش و بارانی که این روزها بی امان می بارد .

و امروز گو اینکه همه ی کائنات بر مدار تب ۳۶۰ درجه ی من می چرخید .

از حال خوب به حال بد فاصله ای تنها به اندازه ی یک درنگ است ٬ یک مکث ٬ یک نقطه سرخط .

چند روز است بی امان باران می بارد ٬ این زیبا ترین٬ این بی نظیرترین ٬ این شاهکار کائنات ٬ بی وقفه بر زمین خدا جولان می راند .

باران می بارد و زمین خیس است ٬ مثل بال پرنده ها ٬ پرنده هایی که به انتظار دانه های برنج سفره ی نهار بر بام ایوان صف کشیده اند .

باران می بارد و زمین خیس شده است . دانه ی لوبیا در عمق خاک باران را با تمام وجود لمس می کند .

و اما دانه ی لوبیا زرنگ تر از آن است که سر از خاک بیرون آورد ٬ تصمیم دارد در دل زمین آرام و بی صدا بماند و به صدای نیایش خاک گوش کند ٬ او اعتقاد دارد که برای جوانه زدن باید گرمای خدا را حس کرد .

باران که می بارید ٬ بی سرپناه به خیابان زدم ٬ به امید نوای بالابان نواز به کوچه ها رفتم ٬ باران می بارید در حالی که گوشه ای از ذهنم را قلقلک می داد آشفتگی های ناگاه درونم .

آشفتگی های ناگاه درونی که به کوچکترین اشاره ای جوانه می زنند و گل می دهد ٬ و سوال هایی می شوند هرکدام شروع داستان نانوشته ای م شوند .

تب ۳۶۰ درجه ام را چیزی آرام نکرد جز بستنی خنک که با گرمای نفس آن پسر همراه شده بود .

کاش جوابم را داده بود آن دوست مو طلایی ام ٬ تا امروز اینقدرخسته نبودم ٬ کاش می دانست ارزش دوستی مان به اندازه ی لحظه لحظه ایست که برای پا گرفتن آن طی طریق کرده بودیم .

کاش این خواب ها واقعیت داشت . کاش آسمان پرستاره ی شب های خوابم رویا نبود .

کاش مادرم هیچ وقت رهایم نکند . کاش تا ابد د آغوشش باشم و لبخندش را حتی به اندازه ی یم درنگ از من دریغ نکند .

کاش گنجشک کوچکی که از سرما به خانه ما پناه آوده بود هیچگاه نمی مرد . کاش مجبور نبودیم او را در گلدان بید مجنون خاک کنیم .

دخترک کبریت فروش به من دل می بندد ٬ اما دریغ از آنکه نمی داند حتی دلی برای دوست داشتنش برایم باقی نمانده  .

دخترک باید باور کند دلی برای دوست داشتن ندارم ٬ قلبی ندارم که هدیه اش کنم ٬چشمی ندارم که بر چشمان خیسش خیره شوم و دستی ندارم که با آن گیسوانش را نوازش کنم .

معمای خدا ٬ معمای سختی ست ٬ بی پاسخ مانده است این سوال هزار جواب . خدایی که خشمگین می شود ٬ خدایی که لبخند می زند ٬ خدایی که نفرین می کند ٬ خدایی که تمنا دارد ٬ این انسان وار انگاری پایان ناپذیر تجسم بخش خدا تا چند ادامه می یابد ؟ !

خدای باورهای ما همان قلب گنجشکی ست که به گرمای خانه ای می تپد . خدا گرمایی ست که دانه ی لوبیا برای شکفتن آرزو می کند . خدا گل های رنگارنگ داوودی ست که کودکان بازیگوش پاییزند .

کار می کنم ٬ کاری مقدس ٬ کار مقدس کار خداست ٬ کارخدا کارسازی بندگان است ٬ کاربندگان مقدس نمایی کار خداست. و این چیزی نیست جز چرخه ی بی ایمانی مقدس معابی آدمی !

روح آدمی فراتر از همه ی قوانین ٬ سرگردان و پرسشگر کائنات است ٬ و این روح پرسشگر پایدارتر از آن است که با اتفاق کوچکی چون مرگ از کائنات جدا شود .

کاشکی روزی زودتر روحم را به کائنات هدیه کنم ٬ کاشکی کائنات هیچ گاه روحم را به امان خود رها نکنند .

خدا بزرگتر از آن است که خشم گیرد بر ما ٬ اگر کافر شویم به باریدن باران ٬ حتی زمانی که گونه هایمان خیس از عطر پاییز شده باشد .

پاییز چیزی نیست جز همه ی همه ی آفرینش ٬ همه ی رنگ ٬ همه ی عطر ٬ همه ی خدا .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:35  توسط سعید وفا  | 

و خداوند توده ی ابرهای به هم فشرده است ٬ وقتی که از آنها باران می بارد

داستان شروع این ماه ٬ داستان جیرجیرک است و عرش ملکوت ٬ داستان زنبور عسل است و شهد شیرین خدا ٬ داستان باران است و خاک سرشت آدمی ٬ داستان صدای درون انسان است ٬ پس به صدای بال جیرجیرک ٬ به آوای سحر انگیز درونت ٬ به شهد شیرین خدا گوش بده .

به صدای درونت ٬ به حکاکی عشق معبود بر قلب آدمی گوش بده .

ایمانت می دهد ٬ بی هیچ خداوندگاری ٬ این صدای درون

هدایتت می کند ٬ بی هیچ پیامبری

فرمانت می دهد ٬ بی هیچ مولایی

 مسیرت می نماید ٬ مقصودت می بخشد ٬ بی هیچ کعبه ای

و حتی تو را در پناه خدا می خواند ٬ بی هیچ دعای مادری .

تو را به سوی بی انتهای مطلق می برد این صدای سحرانگیز درون ٬ این بزرگترین معجزه ی هر روزه ی خداوندگار برای هوشیاری نوع بشر

صدای درون تو همان ماجرای جیرجیرکی ست که با من دوست شد ٬ همان ماجرای زنبوری ست که کندوی سرشار از خدایش را در شهر پر هیاهوی بی ایمان به کائنات هدیه داد .

دوستم جیرجیرک ٬ در این نزدیکی ٬ گوشه ای خانه کرده است . هر شب می خواند و می خواند و خواب از چشم و عیش از نوش آدمیان می برد .

جیرجیرک برای خواندن دلیل نمی خواهد ٬ روزی بهانه نمی آورد که سرد است ٬ روزی نمی گوید که باران می بارد ٬ بالهایم خیس شده است ٬ روزی به بهانه ی گرسنگی نوای " انا الحق " اش را به دست فراموشی نمی سپارد . او هر شب تا چند قدمی مانده به طلوع خورشید پی در پی و دمادم و آهنگین آواز سر می دهد . 

باد و برگریزان ٬ باران تند و آرام ٬ سرمای شب های سرد شهر بی خدا ٬ هیچیک و هیچیک مانع از آواز سحر انگیز جیرجیرک تنهای ما نمی شود . با خود عهد کرده تا زنده است بخواند ٬ چه آنکه به صدای بال های خود ایمان دارد .

جیرجیرک خوب می داند که خداوند با همه ی بزرگی اش چیزی جز صدای بال های او نیست . جیرجیرک می خواند چون گمان می برد با این صدا ٬ خدای خود را در همه ی کائنات منتشر می کند .

و اما ٬ ما نه برای منتشر کردن ٬ که برای دیدن خدای خوذ ٬ نه در همه ی کائنات که تنها در گوشه ای از وجودمان چه می کنیم ؟

پس جیرجیرک حق دارد گمان کند که خدایش بزرگترین خدای جهان است ٬ حتی اگر این خدا چیزی جز صدای بال هایش نباشد .

او خدایش را بزرگ می خواند ٬ چه آنکه همتش بزرگ است . و بی راه نیست اگر جیرجیرک هشدارمان دهد که : " خدای هرکس به اندازه ی همت اوست "

و زنبور عسلی در دوردست ها سراغ دارم که شهد شیرین خود را خدای زمین و زمان می داند . زنبور مومن داستان ما ٬ از بهترین گل ها می نوشد تا خدایش شیرین ترین باشد ٬ با بهترین نسیم همراه می شود تا خدایش را سلامت به مقصود رساند ٬ آنچه زنبور خدای خود می داند همی داستان آفرینش اوست .

و اما داستان آفرینش ما آدمیان چیست ؟ خدای ما شیرین تر است یا خدای زنبور ؟ چند بار با نسیم همراه شده ایم تا خدای خود آسوده به مقصد بریم ؟ چندی با گل هم ساز گشتیم تا شیرین ترین خدا را از آن خود کنیم ؟

دفتر مشقت را باز کن .

بنویس

خدا باران است ٬ خدا برگ است ٬  آسمان است ٬ زمین است ٬ ٬ مادر است ٬ پدر است .

خدا لبخند است ٬ آرزو است ٬ امید است ٬ رنج است ٬ دانستن است ٬ گریستن است .

خداوند عین لبخند است ٬ خداوند عین گریه است ٬ گریه ی ابرها ٬ گریه ی انسان ها ٬ و حتی گریه ی آن جیرجیرک ٬ حتی اگر تو هیچگاه گریه اش را ندیده باشی .

دفتر مشقت را ببند ٬ چشمانت را بپوشان ٬ در ذهت جمله ای بساز ٬ جمله ای که تنها با دو کلمه آغاز و پایان گیرد  .

خدا ٬ انسان .

هشیار باش تا جمله ات هیچ فاعل و مفعولی نداشته باشد ٬ که خدا خود فاعل است و مفعول ٬ اول است و آخر .

جمله ای بساز که هیچ فعلی نداشته باشد ٬ تا مبادا روزی رسد که برای هر فعلش از نو خدایی ساخته باشی .

خدا زمان است ٬ روزهاست ٬ آنچه بود ٬ آنچه هست و آنچه خواهد آمد .

شکوفه ی درختان بهار است ٬ به ثمر رسیدن میوه های تابستان ٬ ریزش برگ های پاییز و خواب آرام درختان زمستان است .

خداوند شهد شیری عسل است ٬ بی هیچ منتی ٬ از جانب زنبور که همه ی خدایش را بر ما می بخشد .

خداوند صدای توحیدی ست که از بال های جیرجیرک به عرش الهی بلند می شود .

خداوند ! انسان !

اگر جمله ات را ساختی به زنبور بگو ٬ بگو که خدای تو نیز شیرین است .

اگر جمله ی آهنگینت ٬ نه فعل داشت ٬ نه فاعل و نه مفعول ٬ آنگاه به جیرجیرک بگو تو هم خدایی ساخته ای ٬ خدایی بزرگ که طنین نامش حریم همه ی کائنات را در هم می شکند .

 بامداد یک آبان ۸۷ - وفا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:34  توسط سعید وفا  | 

شاید شیطان همان ذکر سبحان الله ای بود که از مخرج گلویت خارج می شد

خیلی آرام تر از آنکه گمانش را در سر داشته باشی به سراغت می آید این موجود وسوسه کننده ی شیطان .

در نمی زند ٬ آرام و بی صدا وارد خانه ی ذهنت می شود و گوشه ای می ایستد ٬ و آنگاه که برای صلات ظهر برخاستی ٬ آهسته و آرام می خزد و بر روی کرسی ات جلوس می کند .

شاید که شیطان تنها دسیسه ای باشد ٬ دسیسه ای که آهسته می خزد و بر بام ذهن تو حکمرانی می کند .

شاید که وقتی به صلات ایستاده ای او همان سجاده ی پر زرق و برقت باشد .و یا شاید دانه دانه ی تسبیح ای باشد که با هر آمد و شد آن ذکر سبحان الله ای از مخرج گلویت خارج می شود .

شیطان کمین کرده است تا تو محکومش شوی ٬ تا رسوایش شوی ٬ تا نابودش شوی ٬ تا عاشقش شوی .

همانگونه که روزی من عاشقش شدم .

شیطان همه چیز را با خود می برد ٬ او نه چون موج است و نه چون طوفان ٬ از وزش نسیمی سبک تر است . اما وقتی آمد همچون طوفان همه چیز را با خود خواهد کند ٬و همه چیز را غرق خواهد کرد .

شیطان به زیر هزار هزار صلوات هم که باشد کتاب ذهنت را می رباید ٬ در پس پستوی خانه ی مادربزرگ هم که باشی ایمانت را به یغما می برد٬ عشقت را تاراج می کند ٬ دلت را می دزدد و خدایت را پریشان می کند .

و امان از آن روزی که دلت را ببرد و عشقت را تاراج کند و خدایت را پریشان سازد .

شیطان تجسم انکار ناپذیر باور های ما به بی خدایی محض است .

نه اشتباه نکن ٬ شیطان طلسم و جادوی پیرزن پتیاره نیست .

شیطان خدای شیخ شب زنده دار مسجد است . ضربه های شلاقی ست که بر پیکر نحیف دختر عاشق نقش می بندد ٬ مشت های گره شده از غیرت مردان گمنام است ٬ چشم های کبود کودکان سرزمین خیالی ماست .

خوب گوش کن ٬ وقتی شیطان آواز می خواند بدان که سخت ناراحت است ٬ و اما بدان هر چه ناراحتیش بیشتر باشد آوازش زیباتر خواهد بود .

پس وقتی شیاطان برایت لالایی می خواند خوشحال باش که بزرگ شده ای ٬ مرد شده ای .

پس مرد شده ای که شیطان باید با ترانه سرمستت کند . او باید برای سرمستی ات ترانه بخواند که در ناهوشیاری ات رنگ رخسار شرمگینش را نبینی .

شیطان شرمگین است و خسته و بریده ٬ خسته از اینکه هر چه بیشتر  نزدیک ات می شود ٬ تو اما بیشتر مرد شده ای . هر چه بیشتر تو را سفیه می خواهد ٬ تو اما آگاهانه تر بزرگ شده ای .

و بدان روزی که شیطان قصد رفتن  کند ٬ همه چیز را خراب خواهد کرد .

موجود عصبانی خسته ی قصه ی ما چون عزم رفتن کند ٬ همه ی کتاب ها را پاره می کند و همه ی باور ها را متزلزل ٬ همه ی عشقت را به سخره می گیرد و همه ی خدایت را زیر سوال می برد .

پس اگر روزی کتاب هایت پاره شد و باورهایت متزلزل گشت ٬ عشقت تمسخر شد و خدایت زیر سوال رفت ٬ نترس ٬ بمان .

بمان که یقینا مرد ماندن بوده ای ٬  بمان و گوش بده به سرودی که شیطان از عصبانیت با صدای بلند سر داده است . و بدان که شیطان ترک این خرابات کرده است .

اینک ٬ او خانه را ترک کرده ٬ و تو مانده ای و حجم زیادی از تاریکی ٬ تو مانده ای و کتاب هایی که پاره شده ٬ تو مانده ای و عشقی که تحقیر شده ٬ تو مانده ای و باورهایی که دیگر باور کردنشان سخت است ٬ تو مانده ای و خدایی که نام بزرگش را هزاران سوال به زنجیر کشیده .

اما

اما بدان دیگر هراسی در میان نیست ٬ دیگر شیطان ترک خانه ی وجودت کرده ٬ اینک تو مانده ای و راهی که باید پیش رفت ٬ اینک تو مانده ای و سوال هایی که باید پاسخ ای برای آنها پیدا شود .

امروز است که می گویند تو مرد شده ای ٬ امروز است که می گویند تو شیطان را شکست داده ای ٬ نه به پاس نماز و روزه ات !نه !نه ! تو بر شیطان غلبه کردی تنها از برای سوال هایی که یافته ای ٬ تنها به خاطر تزلزل در باورهایی که به آنها عشق می ورزیدی ٬ تنها برای یافتن جسارت زیر سوال بردن یک نام بزرگ .

همه ی داستان شیطان و تزلزل و عشق و باورها ٬ داستان تو بود . داستان او که جسارت شروع بازی را داشت ٬ او که اولین گام را در تاریکی گذاشت ٬ زیرا که به روشنایی ایمان پیدا کرده بود.

و اما

وای به حال آن کس که شیطان هیچ گاه پای بر حریم خانه اش نگذارد ٬ وای به حال آن کس که شیطان هیچ وقت عشقش را به سخره نگیردو باورهایش را متزلزل نسازد و خدایش را زیر سوال نبرد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:34  توسط سعید وفا  | 

خواندن این ابتذال برای افراد زیر 18 سال توصیه نمی شود .

برای اینکه امشب حرف های دلم رو بنویسم دقیقا ۱۱ تا سی دی گذاشتم و همه ی آلبوم های اونها رو رد کردم ٬ هیچ وقت پیش نیامده بود اینطوری احساسم سردرگم شده باشه ٬ با هیچ موسیقی ارتباط برقرارنکردم ٬ الان دارم یازدهمین سی دی رو گوش می دم ٬ شهر خورشید ٬ کاری بی کلام که سیاوش قمیشی نزدیک به ۱۳ سال پیش ساخته بود . هنوز نمی دونم امشب قراره اینجا چی بنویسم که اینقدر احساسم سردرگم شده .

اگر می بینید ساکت شدم ٬ نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم ٬ حرف برای گفتن زیاد دارم ٬ نمی دونم از چی باید بگم ! از کجا ٬ از کی ٬ از چی باید شروع کنم تا همه چیز خوب باشه ٬ تا همه خوشحال باشن ٬ نمی دونم توی این تاریکی باید رد کدوم نور رو بگیرم تا تنگ تر نکنم مردمک چشم مردمی رو که چشماشون از بیهودگ خسته است .

واقعا از چی باید بنویسم ؟

از بیهودگی ( مترادف با هرزگی ) خودم ٬ از عبور از مرز اخلاق ٬ از به خلوت رفتن واعظانه ام ٬( واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند ... )  از ندانسته هایی که قبل از بلعیدنشان سعی می کنم هضم نشده آنها را به دهان دیگران باز پس دهم ٬ از اینکه  دیگر باورکرده ام عقاب دشت تدبیرم و باید به جوجه عقاب ها که گردن هایشان را از فرط استیصال به سویم دراز کرده اند غذا دهم . باید باور کنم که عقابی شده ام !

عقابی که وقتی به بهانه ی تهیه ی غذا بال می گشاید و به دور دست ها می رود ٬ آن زمان که دیگر دیده نمی شود ٬ کسی چه می داند که آیا در گوشه ای به رنج خود می گرید و یا آنکه در سویی دیگر به بیهودگی ( مترادف با ابتذال ) سرگرمست . و چه می دانیم که شاید در حال لذت بردن از ابتذال ٬ دارد می گرید ( دارد می سپارد جان  آی آدم ها ٬ آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید ) و یا شاید لذت می برد تا گریه کند ٬و یا آنکه گریه می کند تا لذت برد .

ابتذال یعنی لذت یک بیهودگی ٬ ابتذال یعنی حس کردن بوی عطر یک شبگرد خیابانی از پشت شیشه ی بسته ی ماشین ٬ ابتذال یعنی نفوذ به شخصی ترین نقطه ی ذهن آدمی ٬ یعنی پشت پرده ی یک بوی خوش ٬ بوی خوش یک شبگرد خیابانی ٬ ابتذال یعنی از فرط تنفر یک شبگرد خیابانی را در آغوش گرفتن ٬ ابتذال یعنی دوست داشتن آن مرد تنها برای یک شب .

ابتذال یعنی آغوش صد و بیست و چهارمین شبگرد خیابانی عطر تن پنجاه و ششمینش را به یادت آورد ٬ ابتذال یعنی آنکه کلاغ آنچه باید انجام دهد را در خانه ای تاریک و پنهان به جفتش روا می دارد ولی شاه سلیمان را باید از زیر زنان برای تاج گذاری پیدا کنند . ابتذال یعنی صیغه ٬ ابتذال یعنی ازدواج دوم ٬ ابتذال  یعنی شرع به باطل مقدس شیعه ٬ ابتذال یعنی اجرای قانون ۱۴۰۰ سال پیش برای امروز ٬ ابتذال یعنی عارفان صوقی مسلک از دنیا بریده .  

اخلاق یعنی وقتی با تو صجبت می کند سرت را پایین بیاندازی تا چشمان مشکی اش را نبینی ٬ تا مبادا برادر هوس در دلت بیدار شود ٬ برادری نزدیک به تو .

نیاز ؟ هوس ؟ اخلاق ؟ شهوت ؟ و یا واژه ی انکار ناپذیر سه حرفی ؟

اخلاق چیست ؟ مرز اخلاق کجاست ؟ اخلاق برای کیست ؟

تعهد ٬ وجدان ٬ اسارت ٬ دلداگی ٬ مسخ ٬ عاشق شدن ٬ ٬ هرزگی ٬ بیهودگی ٬ ابتذال از نوع خیابانی اش در شب های تاریک ٬ اگر میتوانید با این کلمه ها جمله ای بسازید . جمله ای که با عشق شروع نشود و با بیهوگی پایان نگیرد .

تعهد وجدان به اسارت گرفته شده ی عاشق شده ی مسخ شده ی هرزگی ها و بیهودگی های یک ابتذال از نوع خیابانی اش درشب های تاریک می باشد . ( می باشد اشتباه است عزیزم ٬ هست درست می باشد )

همه ی این جمله ی طولانی در یک شب خلاصه می شود ٬ به همان کلمه ی سه حرفی معروف . به همان نیاز لجام گسیخته ی بشری .

خدا در سراشیبی این بی پروایی کجا ایستاده است ؟ کدام خانه را نگاه می کند ؟ تخت خواب یک نفره ی آن مرد عارف ؟ یا تخت دو نفره ی آن تجسم ابتذال خیابانی را ؟

خدا نگران کدام است ؟ خدا کجاست وقتی صدای فریاد دخترک ۱۰ ساله بلند می شود هنگامی که وجشیانه او را . . . ؟

این خدا کدامین سو ایستاده ؟ دور است یا نزدیک ؟

آنچه بسیار از ما دور باشد را کوچک می انگاریم چون کوچکش می بینیم .

خدا بسیار بزرگ است ٬ بزرگ است چون بزرگ می بینیمش ٬ پس خدا بسیار به ما نزدیک است ٬ این یعنی او حتی از ما به ما نزدیک تز است ( و خداوند از رگ گردن به شما نزدیک تر است )

خدایی که در همین نزدیکیست و سخت به بشریت نگاه می کند ٬ خدایی که می خواند ٬ ترانه می خواند ٬ خدایی که سرود می خواند ٬ خدایی که موسیقی گوش می دهد و خدایی که گاهی تن به ابتذال فراموشی گناه بندگانش می دهد !

آن خدا کیست که توبه می پذیرد ؟ آن دانایی که از تدبیرش بی پروا ترین مخلوقش را بر زمین و زمان برتری داده  اینک چگونه ترانه گوش می دهد ؟

این خدا کجاست ؟ خدای درون آدمی کجاست ؟

خدا تجسم باور های ماست !

خدا مسیر گم شده ی حقیقت است !

خدا داستان اخلاق است !

خدا طنین فریاد دخترک ۱۰ ساله است !

خدا مرغ عشقی ست در قفس آن دخترک تا فال حافظی در دستان تو بگذارد ٬ تا مجبور نباشد سر به ابتذال هرزگی فرو آورد !

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا               کاین طایفه از کشته ستانند غرامت 

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی           بر می شکند گوشه ی محراب امامت

واقعا نمی دونم چرا باید این مطالب رو این موقع شب می نوشتم ٫ اون هم بعد از این همه سکوت ٬ به هر حال فقط باور دارم که نباید جلوی احساسم رو می گرفتم ٬ باید این حرف ها زده  می شد ٬ حال می خواهد در شب عید فطر باشد و یا در هر شب دیگر ٬ ماه رمضان با همه ی حرف ها و حدیث هایش گذشت ٬ و من هم نزدیک یک ماه بود که چیزی نگفته بودم ٬ اون چیزی که الان نوشته شد شاید حاصل دغدغه های ذهنی ام باشه که حداقل در دو سال اخیر روز به روز شدیدتر و پررنگ تر شده اند !

اینکه خدا چیست ؟ و جایگاه این باور و یا وجود در زندگی آدمی کجاست ؟

اینکه اخلاق چیست ؟ تعهد ؟ رابطه ی دو نفر ؟ هرزگی و بیهودگی هرکدام چگونه است ؟

و سوال هایی که هر روز پر رنگتر و پر رنگ تر می شود ٬ کلمه هایی که هیچ جمله ای نمی توان با آنها ساخت ٬ جمله هایی که حتی اگر در بهترین حالت ساخته شوند ٬ وقتی از کتاب ها خارج می شوند دیگر عرصه ی برای عرضه اندام ندارند !

در شبی که مردمان  از دیدن ماه خداوند خوشحال شده اند ٬ در شبی که یاد یار مهربان همراه ماست ٬ در این شب برای تو دوست خوبم که این نوشته رو می خونی آرزو می کنم آرزوهایت باور ٬ باورهایت حقیقت و حقیقت هایت براورده شود .

پاورقی شماره یک : عید سعید فطر مبارک .

پارقی شماره دو : برای نوشته بعدی سعی می کنم هیجان زدتون کنم ٬ نوشته بعدی مربوط به دومین سالگرد تولد سرزمین آفرینش هست ٬ اگر مطلبی یا صحبتی دارید خوشحال می شم به دستم برسونید برای چاپ .

پاورقی شماه سه : عکس بالا ٬ همچون همیشه ٬ نمایی ست از تابش خورشید بر فراز مزار آنکه دوستش دارم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:33  توسط سعید وفا  | 

ماجرای دوست قدیمی من و پسر عاشق

امروز دقیقا ۵۵۰ روز شده که دوست من مرده ٬ دوست من نفهمید که مرده چون وقتی داشت می مرد همه جا رو هیاهوی یه اتفاق بزرگ گرفته بود .

دوست من الان جای بهتری هست و روزگار بهتری داره . مشکل از اونجا پیش آمد که دوست من وقتی مرد جسمش اینجا جا موند

یه بعداز ظهر از یک ماه زمستونی بود که آسمون ابری شده بود ٬ وقتی داشت بارون می آمد ٬ آرش به دوست من گفت ببین ابرا رو چقدر قشنگن . آخه می دونید این دوست من ابر و بارون و آسمون رو خیلی دوست داره .

وقتی دوست من آسمون رو دید ٬ از بین ابرها یه نور عجیب به زمین می تابید . همون لحظه روح دوست من رفت پیش ابرا ٬ اونجا خدا گفت: " روح تو باید اینجا بمونه ٬ الان مهمون داریم ٬ باید برای استقبال بیاستی ٬ تو هدیه مخصوص من به این مهمان ویژه ای  "

این دوست من نگران شد ٬ گفت اما آخه الان خواهرم تنهای تنها می شه ٬ خدا گفت : "نگران نباش یه روح خوب انتخاب کن و بفرست زمین تا کنترل جسم خاکی تو رو تا زمانی که خواهرت هست دست بگیره ٬ همین جا هم ازش تعهد بگیر که برای خواهرت داداش کوچولوی خوبی باشه "

این دوست من که حالا دیگه خیالش کمی راحت تر شده بود به این طرف اون طرف نگاه کرد . کنار در ورودی شماره ی ۴۲ بهشت پسری رو دید که داشت با کف کفشش می کوبید به ابرها و می گفت: " آخه الان که وقتش نبود٬من باید برگردم ٬ یه کاری داشتم ٬ من باید اون رو می دیدم ٬ حداقل چند ساعت دیرتر ٬ آخه مگه چی می شد خدا "

دوست من از خدا پرسید این پسره چرا اینجاست ؟

خدا جواب داد : " این پسره عاشق یکی از نوع خودش بود ٬ عاشق یه انسان دیگه توی یه شهر دیگه ٬ توی ماشین داشت می رفت اون شهر ٬ همون شهری که رودخونه داره ٬ همون جا که معشوقش درس می خوند ٬ می خواست بره دوستش رو ببینه و برگرده ٬ اما به توطعه ی آتیش پاره ای از شاگردان شیطان که دشمن عشق و دوستیه ٬ ماشینشون تصادف کرد و از همه ی ۳۳ نفر فقط همین یک نفر مرد . الان هم که آمده اینجا با اینکه کارت ورود بهشت دایم دستش اما  ناراضیه و می گه نمی خوام برم بهشت اگه دوستم رو نتونم یه بار دیگه ببینم ٬ می گه بزارید من برم یه بار دیگه فقط یه ساعت ببینمش بعدش می یام اینجا و حاضرم من رو بندازید جهنم "

دوست من یه کم با خودش فکر کرد و دید بهتر از این نمی شه ٬ یه آدم که برای یه ساعت دیدن معشوقش حاضره زنده بشه و دوباره بمیره ٬ حاضره بهشت رو از دست بده و بره جهنم . بهتر از این وجود نداره ٬ اینکه معنای دلداگی رو درک می کنه حتما می تونه روح خوبی باشه برای جسم من ٬ حتی می تونه خیلی بهتر از خودم باشه .

دوست من پسر رو صدا زد و ماجرا رو برای اون تعریف کرد ٬ پسره از خوشحالی داشت دیوانه می شد ٬ اشک از چشماش جاری شده بود ٬ از خوشحالی دوست من رو بغل کرده بود و می بوسید . دوست من شروع کرد از خواهرش برای اون گفتن ٬ از اینکه این خواهر تنها دارایی زمینی اونه و باید اگه برگشت به زمین همیشه مراقب این خواهر باشه . اینقدر از خواهرش گفت و شرط و شروط گذاشت که تا آمد نوبت یه شرط های دیگه برسه ٬ شاگردان اسرافیل در صورهای کوچک که مخصوص استقبال از میهمانان ویژه ی بهشت هستند دمیدند و فرشته های مقرب بارگاه ملکوت دوان دوان آمدند و خبر از ورود مهمان ویژه ی بهشت دادند ٬ خداوند دوست مرا صدا زد که : " تو هدیه ویژه ی من به این مهمان بهشتی هستی ٬ پس چرا معطل کردی ٬ زود باش "

و دوست من قبل از اینکه شرط های دیگه رو به پسر بگه رفت برای استقبال از مهمان ویژه ی خدا ٬ فقط برای بار آخر سفارش خواهر ش رو کرد و رفت ٬ رفت تا با اشک شوق مادرش را برای ورود به بهشت همراهی کنه .

روح پسر در همان لحظه در جسم دوست من حلول کرد . و به اراده ی خدا همه ی این ماجرا در زمین خاکی به یک هزارم ثانیه هم بیشتر طول نکشید .

هنوز بسیاری از جزئیات روح دوست من در کالبدش مانده بود و روح آن پسر عاشق با این جزئیات ترکیب شد تا به اراده ی خدا زندگی نویی آغاز شود .

پسر عاشق در هیاهوی آن روزها غرق در داستان این خانواده شد ٬ حتی عشقش را هم فراموش کرده بود ٬ آخر داستان بزرگی بود این ماجرای حزن انگیز زمین .

پسر عاشق خود را حسابی گم کرده بود ٬ تا مدت ها نمی فهمید که چه اتفاقاتی در حال انجام است ٬ دلبستگی های دوست من در وجود روح او رخنه کرده بود ٬ خواهرش را دوست داشت . و بسیاری از تکه های روح بزرگ دوست من را نیز .

خیلی زمان نبرد که روح پسر عاشق جایگاه خود را تثبیت کرد ٬ با زندگی جدید کنار آمد و برای خود الگوهای نو ساخت . تا اینجای کار مشکلی نبود . همه ی بدی داستان از آن روز شروع شد که روح پسر عاشق ٬ معشوق خود را به یاد نیاورد ٬ پسر عاشق معشوق را که لحظه ای دیدن او را با بهشت معاوضه کرده بود گم کرد .

پسر عاشق فکر کرد ٬ شک کرد ٬ گریه کرد ٬ اما معشوق را به یاد نمی آورد ٬ از معشوق تنها سایه ای در ذهنش مانده بود ٬ تنها می دانست باید معشوقی داشته باشد ٬ تنها می دانست باید پیدا کند .

پسر عاشق از خدا کمک خواست . پسر عاشق مسیر سختی را آغاز کرده بود . خدا راهنمایی اش کرد و گفت مسیر یافتن معشوق مسیر کوتاهی است ٬ از چشمان تو شروع می شود و به چشمان او ختم می شود ٬ این مسیر به فاصله ی بین شما مربوط است.

پسر عاشق داستانی نو شروع کرد ٬ هر روز به چشمان آدم ها نگاه می کرد تا شاید معشوق را بیاید . و از اینجا بود که همه چیز خراب شد .

دوست من از پسر عاشق تعهد نگرفته بود که برای چشمان خاکی اش حرمت قائل شود ٬ برای زبان اش ٬ برای قلبش .

پسر عاشق این نگاه کردن را از یک ماجرا به یه بازی تبدیل کرد ٬ بازی چشمان مشکی ٬ بازی چشمان روشن . پسر عاشق مسیر را گم کرد ٬ معشوق را فراموش کرد و تنها به بازی ها ادامه داد .

 و امروز دوست من نگران است ٬ نگران جسم خاکی اش ٬ نگران ماجرای تبدیل زمین ٬ نگران تعهد و حتی نگران عشق پسر عاشق .

پسر عاشق خوب است ٬ اما با دوست من خیلی فرق دارد ٬ پسر عاشق مهربان است اما مهربانی اش نیز با دوست من فرق دارد ٬ پسر عاشق حتی عشقش هم با عشق دوست من متفاوت است . دلم برای لحظه ای دوستم تنگ شده ٬ دلم برای لحظه ای مهربانی و عشق او تنگ شده ٬ من دلسپرده ی او بودم .

و سرانجام دیروز بود که دوست من به آرامی در گوش پسر عاشق ماجرای آن روز ابری و بارانی را یادآوری کرد ٬ ماجرای رسالت او برای بازگشت به زمین ٬ ماجرای دلبستگی را .

و امروز ۵۵۰ روز است که من آن پسر عاشقم ٬ نه آن دوست قدیمی .

و ۵۵۰ روز است که انسان ها دیگر دوست قدیمی را ندیده اند ٬ کاش دوست قدیمی بار دیگر پیش ما بود . دلم برای عاشقی او ٬ برای مهربانی او و حتی برای شیطنت های او تنگ شده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 5:33  توسط سعید وفا  |